با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣١ - فرمانده مجاهد، در ميهمانى طوعه
آنگاه طوعه گفت: از خدا بترس، سبحان اللّه، اى بنده خدا، سوى كسان خويش برو، خدايت سلامت دارد. مناسب و روا نيست كه بر در خانهام بنشينى.
مسلم برخاست و گفت: اى بنده خدا، من در اين شهر خانه و عشيرهاى ندارم. آيا مىتوانى در حق من نيكى كنى؟ شايد بتوانم روزى تو را پاداش دهم.
گفت: اى بنده خدا چه كارى مىتوانم برايت انجام دهم؟
گفت: من مسلم بن عقيلام. اين قوم به من دروغ گفتند و مرا فريفتند.
گفت: تو مسلمى؟
گفت: آرى.
گفت: در آى.
سپس او را در اتاقى جز اتاق محل سكونتش برد و برايش فرشى گسترد و شام آورد كه نخورد.
ديرى نگذشت كه پسر طوعه آمد و ديد كه مادرش پيوسته به آن اتاق رفت و آمد مىكند.
گفت: به خدا سوگند، امشب رفت و آمد تو به آن اتاق مرا به شك مىاندازد كه خبرى هست.
گفت: پسركم از اين درگذر.
گفت: به خدا سوگند بايد به من بگويى.
گفت: در پى كار خويش باش و از من چيزى مپرس!
پسر اصرار كرد و طوعه گفت: پسركم آنچه را با تو مىگويم با هيچ كس مگوى! او را سوگند داد و او نيز سوگند خورد. بلال خوابيد و ساكت شد! درباره وى گفتهاند كه وى انزوا طلب بود و برخى گفتهاند كه با دوستانش مىگسارى مىكرد.» [١]
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٨. در الفتوح آمده است: «ديرى نگذشت كه پسرش آمد و ديد كه مادرش با چشم گريان به يكى از اتاقها زياد رفت و آمد مىكند. گفت: اى مادر ورود و خروج تو با چشم گريان به آن اتاق مرا به ترديد مىافكند. داستان چيست؟ گفت: آنچه را به تو خبر مىدهم نزد كسى بازگو مكن. گفت: آنچه دوست دارى بگوى. گفت: فرزندم، مسلم بن عقيل در اين اتاق است و داستانش چنين و چنان بود ... جوان خاموش گشت و چيزى نگفت. سپس به رختخواب رفت و خوابيد.»