با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٤ - شام سياه فرا مىرسد!
گروه با يكديگر درآويختند و سخت پيكار كردند.» [١] ابن طاووس گويد: «ياران او (عبيداللّه) و ياران مسلم با يكديگر جنگيدند.» [٢] ابن نما گويد: «آنان به سختى پيكار كردند تا آن كه شب فرا رسيد.» [٣]
شام سياه فرا مىرسد!
طبرى گويد: «... مردم با ابن عقيل بودند و تا شبانگاه تكبير مىگفتند و سوار بر اسب و پياده، در رفت و آمد بودند و كارشان استوار بود. عبيداللّه در پى اشراف فرستاد و آنان را نزد خويش گرد آورد و گفت: خود را به مردم نشان بدهيد و فرمانبرداران را وعده فزونى و كرامت دهيد و سركشان را از محروميت و كيفر بترسانيد و به اطلاعشان برسانيد كه لشكر شام به سوى آنان در حركت است.» [٤] در روايت دينورى آمده است: «هر يك از شما از گوشهاى از قصر بالا رويد و مردم را بترسانيد! به دنبال آن كثير بن شهاب، محمد بن اشعث، قعقاع بن شور، شبث بن ربعى، حجّار بن ابجر و شمر بن ذى الجوشن بالا رفتند و ندا در دادند: اى اهل كوفه! از خدا بترسيد و به سوى فتنه مشتابيد و ميان اين امت تفرقه ميفكنيد! كارى نكنيد كه سپاه شام بر شما هجوم آورد! شما ضرب شست آنان را چشيده و قدرتشان را آزمودهايد! ياران مسلم با شنيدن گفتار آنان تا اندازهاى سست شدند!» [٥]
طبرى داستان اين پايان غمانگيز را از زبان عبداللّه بن حازم چنين ادامه مىدهد: «اشراف بر ما مشرف گشتند. آنگاه كثير بن شهاب تا نزديك غروب آفتاب با مردم سخن گفت. او گفت: اى مردم به خانوادههاى خود بپيونديد و در شرّ مشتابيد و خود را به كشتن مدهيد.
سپاهيان اميرالمؤمنين يزيد اينك در راهند؛ و امير با خداى خويش عهد كرده است كه
[١] الفتوح، ج ٥، ص ٨٦.
[٢] اللهوف، ص ٢٢.
[٣] مثير الاحزان، ص ٣٤.
[٤] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٧.
[٥] الاخبار الطوال، ص ٢٣٩.