با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٣ - دستگيرى هانى بن عروه
به خدا سوگند دروغ نگفتهام. به خدا سوگند من او را به خانهام دعوت نكردهام و از كار او بى خبر بودم تا اين كه نزد من آمد و تقاضا كرد كه او را جاى دهم و من از بازگرداندنش شرم كردم. آمدن او براى من تعهّد آورد و او را ميهمان كردم و پناهش دادم. و كار او همان است كه به تو رسيده است. اگر بخواهى هم اينك سخت تعهّد مىكنم كه بد تو را نخواهم و بر ضد تو غائله به پا نكنم. من مىآيم و دست در دست تو مىنهم و اگر بخواهى تا هنگام آمدنم نزد تو گرويى مىگذارم. من نزد او مىروم و از او مىخواهم كه از خانهام بيرون رود و به هر جاى زمين كه بخواهد برود؛ من از تعهّد او بيرون مىآيم و حق پناهندگى بر من ندارد.
ابن زياد گفت: وَاللّه كه تا او را نزد من نياورى، هرگز از من جدا نمىشوى!
گفت: واللّه، من هرگز او را نزد تو نمىآورم، آيا ميهمانم را بياورم كه تو بكشى؟
گفت: واللّه، بايد او را بياورى.
گفت: نه واللّه، او را نمىآورم.
چون سخن ميان آن دو به درازا كشيد. مسلم بن عمرو باهلى- كه در كوفه، شامى يا بصرىاى جز او نبود- برخاست و گفت: خداوند كار امير را راست گرداند. مرا با او تنها بگذار تا با او صحبت كنم. آنگاه برخاست و دور از ابن زياد با او خلوت كرد. ولى به گونهاى كه ابن زياد آن دو را مىديد. هر گاه صدايشان بلند مىشد، سخنانشان را مىشنيد.
مسلم به او گفت: اى هانى، تو را به خدا سوگند خود را به كشتن مده و قبيلهات را به دردسر مينداز. به خدا سوگند، من به كشته شدن تو راضى نيستم. مسلم با اينان پسر عمو است و آنان نه او را مىكشند و نه به او زيان مىرسانند. او را به اينان بسپار؛ و اين كار موجب سرشكستگى و كاستى تو نيست. تو او را به امير مىسپارى!
هانى گفت: به خدا سوگند اين كار موجب عار و ننگ من است كه پناهنده و ميهمانم را تحويل بدهم، در حالى كه زندهام، سلامتم، مىشنوم و مىبينم. بازوانم توانا است و ياوران بسيار دارم. به خدا سوگند اگر تنها باشم و هيچ ياورى نداشته باشم، او را تحويل نخواهم داد. مگر آن كه خود قربانى او گردم!