با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٩ - كشاندن شهيدان در كوچه و بازار
ابن زياد او را از اين خواهش باز داشت و فرمان داد هانى را با شانههاى بسته به بازار چوبداران ببرند.
هانى كه فهميد كشته مىشود، مىگفت: اى مذحج! اى قبيلهام!
سپس دستش را از بند بيرون آورد و گفت: آيا چيزى نيست كه به وسيله آن از خود دفاع كنم؟! [١]
اما او را دوباره بستند و بندها را محكم كردند و گفتند: گردنت را بكش!
گفت: نه به خدا، من كسى نيستم كه شما را بر ضد خود يارى دهم. [٢]
يكى از غلامان عبيداللّه زياد به نام رشيد [٣] با شمشير به (گردن) او زد كه كارگر نيفتاد.
هانى گفت: بازگشت به سوى خداوند است. خدايا به سوى رحمت و رضوان تو، خداوندا اين روز را كفّاره گناهانم قرار ده! زيرا كه من نسبت به پسر دختر پيامبر تو تعصب ورزيدم» سپس رشيد پيش رفت و ضربت ديگرى زد و او را كشت- خدايش رحمت كند-.» [٤]
كشاندن شهيدان در كوچه و بازار
آنگاه جلادان ابن زياد اقدام به كشاندن آن دو پيكر مطهر در كوچه و بازار كردند.
طبرى نقل كرده است كه عبداللّه بن سليم و مذرى بن مشمل، هر دو از بنى اسد، از زبان مردى از قبيله بنى اسد كه خبر قتل مسلم را آورده بود، به امام حسين (ع) گزارش دادند
[١] در مقتل الحسين خوارزمى (ج ١، ص ٣٠٧) آمده است: «سپس دستش را براى دفاع از بند بيرون آورد و گفت: آيا عصايى، كاردى، سنگى يا استخوانى نيست كه مرد از خود دفاع كند؟!»
[٢] در تاريخ طبرى (ج ٣، ص ٢٩١) آمده است: «سپس به او گفته شد: گردنت را بكش! گفت: من آن قدر سخاوتمند نيستم كه شما را بر كشتن خويش يارى دهم!»
[٣] وى يكى از غلامان عبيداللّه بود كه در جنگ خازر وى را همراهى مىكرد. عبدالرحمن بن حصين مرادى چشمش به رشيد افتاد. مردم گفتند: اين قاتل هانى بن عروه است، ابن حصين گفت: خداى مرا بكشد اگر او را نكشم يا كه در اين راه كشته شوم! سپس با نيزه بر او حمله كرد و ضربتى بدو زد و او را كشت. (ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٩١).
[٤] الفتوح، ج ٥، ص ١٠٤- ١٠٥.