با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٣ - ناچارى و تصميم استثنايى
بر اسبم سوار گشتم و نخستين كسى بودم كه خبر را به خانه مسلم بن عقيل بردم. در اين هنگام زنانى از قبيله مراد گرد آمدند و فرياد «يا عبرتاه و يا ثكلاه» [١] سر مىدادند. من نزد مسلم رفتم و قضيه را به او گزارش دادم. او به من فرمان داد ميان چهار هزار تن از يارانش كه خانههاى پيرامون او را پر كرده بودند بروم و نداى «يا منصور امت» سر دهم و من چنين كردم. اهل كوفه نيز ندا دادند و بر گرد مسلم جمع شدند. وى براى هركدام از سران چهارگانه پرچمى بست و آنان را به فرماندهى قبايل كنده، مذحج، تميم، اسد، مضر و همدان گمارد. مردم يكديگر را صدا زدند و جمع شدند و اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد و تا شب هنگام پيوسته جمع مىشدند. [٢]
خبرى كه طبرى از عباس جدلى، يكى از فرماندهان مسلم نقل مىكند شگفت آور است. مطابق اين خبر هرچه ياران مسلم به قصر نزديكتر مىشدند. از شمار آنها كاسته مىشد! ولى بار ديگر يكديگر را به سوى مسلم فرا مىخواندند و پس از آن كه همراه مردان قبيله مراد كاخ را در محاصره گرفت، بر او گرد آمدند: «... عباس جدلى گويد: ما چهار هزار تن همراه مسلم بن عقيل حركت كرديم هنوز به كاخ نرسيديم كه شمار ما به سيصد تن رسيد! مسلم همراه مردانى از قبيله مراد رفت و كاخ را به محاصره در آورد.
سپس مردم يكديگر را صدا زدند و بر ما گرد آمدند. به خدا سوگند اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد و تا شب هنگام به يكديگر مىپيوستند ...» [٣].
عبيد اللّه زياد، پس از زدن و زندانى كردن هانى و پس از آن كه توطئه مشترك او و شريح قاضى و عمرو بن حجاج زبيد براى باز گرداندن قبيله مذحج از كاخ و پراكنده ساختن جماعتشان قرين توفيق گرديد- از بيم آن كه مبادا مردم به او حمله كنند [٤]- به سوى مسجد شتافت، در حالى كه اشراف مردم و نگهبانان و خدم و حشم او را همراهى مىكردند. منبر رفت و «پس از حمد و ثناى الهى گفت: اما بعد، اى مردم به فرمانبردارى
[١] اى اشكها بريزيد، وا مصيبتا.
[٢] الارشاد، ص ١٩٢؛ تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٦.
[٣] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٧.
[٤] همان.