با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٤ - ٩ - شقوق
گفت: اى پسر دختر رسول خدا (ص)، از كوفه. گفت: كوفيان را چگونه پشت سر گذاشتى؟
گفت: دلهاى مردم با تو و شمشيرهايشان با بنىاميه بود. و خداوند ميان بندگانش آن طور كه مىخواهد رفتار مىكند.
فرمود: راست گفتى و نيكى كردى. فرمان به دست خدا است و هر طور بخواهد رفتار مىكند. و پروردگار متعال هر روز در كارى است. اگر قضا آن طور كه ما مىخواهيم فرود آمد، خداى را بر نعمتهاى او سپاس و در شكرگزارى، از او يارى مىطلبيم و اگر قضاى الهى به خلاف اميد ما رقم خورد، آن كس كه نيّت او بر حق باشد، دور نگشته است.
فرزدق گفت: اى پسر دختر رسول خدا، چگونه بر كوفيان اعتماد مىكنى؟ و حال آن كه پسرعمويت، مسلم و يارانش را كشتهاند. گويد: اشك از ديدگان حسين سرازير گشت و سپس گفت: خداوند مسلم را رحمت كند! او به سوى آسايش و بهشت و رضوان الهى رفت، او آنچه بر عهده داشت به پايان برد و اينك تعهد ما مانده است.
گويد: آنگاه حسين اين شعر را سرود:
فان تكن الدنيا تعد نفيسة فدار ثواب اللّه أعلى و أنبلُ
و ان تكن الابدان للموت أنشئت فقتل امرى بالسيف فى اللّه افضل
و ان تكن الارزاق قسما مقدراً فقله حرص المرء فى الكسب أجملُ
و ان تكن الاموال للترك جمعها فما بال متروك به المرء يبخلُ
اگر دنيا ارزشمند به شمار مىآيد، پس سراى پاداش خداوند برتر و اصيلتر است
اگر بدنها براى مرگ پديد آمدهاند، پس كشتهشدن مرد در راه خداوند با شمشير برتر است.
اگر روزى مردم بهرهاى است مقدر، پس زيباتر آن است كه مرد در راه كسب روزى، كمتر حرص بزند.
اگر اموال جمع شده را بايد ترك گفت، چرا انسان براى آن چيزى كه بايد ترك كند، بخل بورزد؟
سپس فرزدق همراه چند تن از يارانش با او خداحافظى كرد و مىخواست كه به مكّه برود.
يكى از عموزادگانش از بنىمجاشع نزد او رفت و گفت: ابافراس، اين حسين بن على است!