با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٩ - روايتى ديگر، درستتر و شورانگيزتر
آورد و به مسلم آب داد.
نيز نقل كرده است: عمّارة بن عقبه غلام خويش به نام قيس را فرستاد. او كوزه آبى آورد كه روى آن دستمالى بود و جامى نيز با آن آورد. سپس جام را پر كرد و به او نوشانيد.
هرچه مسلم آب مىنوشيد، جام پر از خون مىشد. بار سوم كه جام را پر كرد و مسلم خواست كه بنوشد، دندانهاى پيشين وى در جام افتاد. گفت: الحمدللّه، اگر روزى من بود، آن را مىنوشيدم.» [١]
روايتى ديگر، درستتر و شورانگيزتر
ابن اعثم كوفى گويد: «گفت: مسلم با شنيدن صداى سم اسبان و بانگ مردان فهميد كه در طلب وى آمدهاند. آن حضرت به سوى اسب خويش شتافت و آن را زين و لجام كرد. زره پوشيد، عمامه بست و شمشيرش را به كمر بست. در اين حال مردم به او سنگ مىزدند و دستههاى نى را به آتش مىكشيدند.
مسلم- رحمة اللّه- تبسمى كرد و گفت: اى نفس به سوى مرگ برون شو كه گريز و گزيرى از آن نيست! سپس به زن فرمود: خدايت رحمت كند و پاداش نيك دهد. بدان كه اينها از سوى پسر تو است! ولى در را بگشا.
گفت: زن در را باز كرد و مسلم همانند شير ژيان به آنان حمله كرد و آن قدر بر آنان شمشير زد كه شمار بسيارى از آنان را كشت. [٢]
چون اين خبر به عبيداللّه بن زياد رسيد، نزد محمد بن اشعث فرستاد و گفت: سبحان
[١] تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٢٨٩- ٢٩٠؛ الارشاد، ص ١٩٧؛ مقاتل الطالبيين، ص ٦٩- ٧٠.
[٢] مجلسى به نقل برخى از كتابهاى مناقب مىگويد كه مسلم بن عقيل چون شير بود. او آن قدر نيرومند بود كه مردى را با يك دست مىگرفت و به پشت بام مىافكند! (ر. ك: البحار، ج ٤٤، ص ٣٥٤).
ابن شهر آشوب گويد: عبيداللّه، عمرو بن حريث مخزومى و محمد بن اشعث را با هفتاد مرد فرستاد كه خانه را محاصره كردند. سپس مسلم به آنان حمله كرد و مىگفت:
شگفتا از تو، مرگ كه آمد هركار خواهى كن، كه ناگزير بايد جام مرگ را بنوشى.
بر فرمان خداوند- جل جلال- بايد شكيبا بود؛ كه فرمان قضاى الهى ميان خلايق پراكنده است. آنگاه ٤١ تن از آنان را به قتل رساند.