با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٨ - آخرين نبرد جنگ خيابانى
است.
ابن اشعث گفت: به خدا چنين مىكنم و به اطلاع ابن زياد مىرسانم كه به تو امان دادهام! [١]
محمد بن اشعث، ابن عقيل را بر در كاخ برد و اجازه ورود خواست كه به او اجازه داده شد.
او خبر ابن عقيل و ضربتى را كه به بكير به وى زده است به اطلاع ابن زياد رساند، و او گفت: دور باد! ابن اشعث ماجراى خود با ابن عقيل و امانى را كه به او داده است باز گفت.
عبيداللّه گفت: به چه حقّى دادى؟ مگر تو را فرستاديم كه امانش دهى؟ ما تو را براى آوردنش فرستاده بودى؛ و محمد خاموش گشت.
ابن عقيل با لب تشنه به در كاخ رسيد. در آنجا گروهى نشسته در انتظار اجازه ورود بودند، مثل عمارة بن عقبه بن ابى معيط، عمرو بن حريث، مسلم بن عمرو و كثير بن شهاب ... در همين حال كوزه آبى كنار در گذاشته شده بود. ابن عقيل گفت: از اين آب به من بنوشانيد.
مسلم بن عمرو گفت: آيا مىبينى كه چقدر خنك است؟ به خدا سوگند قطرهاى از آن نخواهى نوشيد تا آن كه در جهنّم آب جوشان بنوشى!
ابن عقيل گفت: واى بر تو، كيستى؟
گفت: من پسر كسى هستم كه هنگامى كه تو حق را انكار كردى، او آن را شناخت و هنگامى كه تو نسبت به امام خويش خيانت كردى، نيكخواه وى بود و آنگاه كه تو سركشى و نافرمانى كردى او شنيد و فرمان برد! من مسلم بن عمرو باهلى هستم.
ابن عقيل گفت: مادرت عزادار باد. چه جفاكار و خشن و سنگدلى! اى پسر باهله تو به دوزخ و جاودانگى در آتش جهنّم سزاوارترى. سپس به ديوار تكيه داد و نشست.
طبرى نيز گويد: عمرو بن حريث غلام خويش به نام سليمان را فرستاد. او كوزهاى
[١] طبرى گويد: محمد بن اشعث، اياس بن عثل طائى از بنى مالك بن عمرو بن ثمامه را فرا خواند. او شاعر بود و به ديدار محمّد مىآمد. گفت: با حسين ديدار كن و اين نامه را به او برسان. آنچه را كه ابن عقيل فرموده بود در نامه نوشت و گفت: اين زاد و توشه تو و اين هم خرج خانوادهات. گفت: مركبم چه مىشود؟ چون كه مركبم را فرسودهام. گفت: اين هم مركب و جهاز، برنشين. اياس رفت و در زباله در چهار منزلى كوفه حسين (ع) را ديد، موضوع را به اطلاع رساند و نامه را به حضرت داد. حسين (ع) گفت: آنچه مقدر است همان مىشود. ما كار خويش و تباهى امتمان را به خدا وا مىگذاريم.» (تاريخ الطبرى، ج ٢، ص ٢٩٠)