با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٦ - آخرين نبرد جنگ خيابانى
حمران احمدى دو ضربه ردّ و بدل شد. بكير ضربهاى زد و لب بالاى مسلم را بريد و شمشير از لب پايين و دو دندان پيشين او بيرون آمد. مسلم يك ضربت ناگهانى به او نواخت و ضربت ديگرى بر شانهاش زد كه نزديك بود به شكمش فرو رود. دشمنان كه اين را ديدند از پشت بام خانه بر او مشرف شدند. از آنجا او را سنگباران كردند و دستههاى نى را آتش مىزدند و از بالاى خانه سرازير مىكردند. مسلم كه چنين ديد، با شمشير آخته، [وارد كوچه شد و] در راه به آنان حمله برد و با آنها جنگيد!
آنگاه محمد بن اشعث به او حمله كرد و گفت: اى جوان، تو در امانى؛ خود را به كشتن مده. [١] مسلم به جنگ ادامه داد و اين رجز را مىخواند:
اقسمت لا أُقتَلُ الّا حُرّاً وَ ان رَأيتُ المَوت شيئاً نُكرا
كُلَّ اْمرىء يوماً ملاق شرّا وَ يخلط البارد سُخنا مُرّاً
رُدَّ شُعاع الشمس فاستقرّا أخافُ أنْ أُكذَبَ أو أُغَرّا [٢]
سوگند خوردهام كه آزاده كشته شوم، هر چند كه مرگ را چيزى ناپسند بيابم؛
هر مردى روزى شرّى را ديدار مىكند و سرد را با گرم تلخ در مىآميزد
پرتو خورشيد بازگشت و مستقر شد، من بيم دارم كه به من دروغ بگويند و فريبم دهند.
محمد ابن اشعث گفت: به تو دروغ نمىگويند و خدعه نمىكنند و فريب نمىدهند!
[١] كسى كه پيشنهاد امان را داد- چنان كه خواهد آمد- خود ابن زياد بود. او مىدانست كه لشكريانش جز با دادن امان بر مسلم دست نخواهند يافت. از اين رو در سفارش به ابن اشعث گفت: «او را امان بده كه جز با دادن امان بر او دست نخواهى يافت.» (الفتوح، ج ٥، ص ٩٤).
[٢] اين ابيات سه گانه- كه در بحر رجز سروده شدهاند- از چنان بلاغتى عالى و صداقت و شورى برخوردارند كه تا به امروز جانها را به شدّت متأثر مىسازند. مسلم (ع) مىگويد: او تصميم گرفته است كه آزادى خويش را حفظ كند، هرچند اين كار به قيمت جان او تمام شود- اين در حالى است كه عموم مردم به مرگ رغبتى نداشته و از آن گريزانند. انسان گاه خوشحال مىشود و گاه نيز بد حال و حال دنيا و اهل دنيا پيوسته در حال دگرگونى است، و سرد و گرم و تلخ و شيرين آن به هم آميخته است. پرتو حيات بخش خورشيد در نهايت بايد باز گردد و پس از غروب آفتاب در حجاب شود. پيمانه عمر انسان نيز روزى پر مىگردد و به وسيله مرگ يا قتل بايد زندگى را بدرود گويد.