با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٤٩ - ١٦ - قصر بنى مقاتل
تو را به خدا سوگند اين را از من مخواه، من با هرچه مىتوانم تو را يارى مىدهم، اين اسب لجام زده من است، به خدا سوگند در طلب چيزى سوارش نشدهام، مگر آن كه مرگ را به او چشاندهام و تا بر آن سوار بودهام، كسى بر من دست نيافته است. اين شمشيرم را بگير كه به خدا سوگند، با آن نزدم مگر آن كه بريدم!
حسين بن على (ع) فرمود: ما براى اسب و شمشير نزدت نيامدهايم. آمدهايم تا از تو يارى بخواهيم. اگر از جانت نسبت به ما بخل بورزى، ما را به مال توهم نيازى نيست. من از كسانى كه از گمراه كنندگان كمك مىگيرند نيستم. زيرا از رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: كسى كه نداى اهل بيتم را بشنود و ياريشان ندهد، بر خداوند است كه او را به رو در آتش اندازد!
سپس حسين (ع) از نزد او رفت و به جايگاه خويش بازگشت، و فرداى آن روز كوچيد ... [١]
در روايت دينورى آمده است: «... پيك نزد او آمد و گفت: حسين بن على از تو مىخواهد كه نزدش بروى. عبيدالله گفت: به خدا سوگند من از كوفه خارج نشدم مگر به خاطر اين كه ديدم شمار بسيارى براى جنگ او بيرون آمدهاند؛ و شيعيانش بى وفا شده بودند. آنگاه دانستم كه او كشته مىشود و من توان يارى او را ندارم! از اين رو دوست دارم كه نه او مرا ببيند و نه من او را!
[١] الفتوح، ج ٥، ص ١٢٩- ١٣٢، و به نقل از آن مقتل الحسين، خوارزمى، ج ١، ص ٣٢٤- ٣٢٦، و ر. ك.، الارشاد، ص ٢٠٩، تاريخ الطبرى؛ انساب الاشراف، ج ٣، ص ٣٨٤؛ ابصارالعين، ص ١٥١- ١٥٢ به نقل از خزانة الادب الكبرى، ج ٢، ص ١٥٨؛ با اندكى تفاوت. صاحب الفتوح پس از آن مىگويد: ابن حرّ از اين كه حسين را يارى نكرد پشيمان شد و مىگفت:
تا زندهام يارى نكردن حسين را حسرتى مىبينم كه ميان سينه و ترقوّهام در رفت و آمد است، حسين از من بر ضد اهل دشمنى و تفرقه يارى طلبيد.
اگر يك روز او را به جان يارى مىدادم در روز رستخيز به كرامت دست مىيافتم، همراه فرزند محمد كه جانم به فدايش، آنگاه خداحافظى كرد و بازگشت و رهسپارشد، به ياد دارم روزى كه در قصر با من مىگفت: آيا ما را ترك گفتى و آهنگ جدايى دارى؟! اگر زبانه آتش قلب زندهاى را بشكافد، آن، قلب من است كه مىشكافد!
آنان كه حسين را يارى دادند رستگار شدند و زيانكاران دور و نوميد گشتند.