با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣٤ - برير بن خضير همدانى مشرقى
نرم كردند. آنگاه امام به درون آن چادر رفت تا موى بدن را با نوره بسترد. در اين حال عبدالرحمن عبد ربّه و برير بن خضير همدانى بر چادر بودند و شانه به شانه يكديگر مىزدند، و براى نوره كشيدن پس از امام (ع) بر يكديگر پيشى مىگرفتند. برير با عبدالرحمن شوخى مىكرد. عبدالرّحمن مىگفت: از ما در گذر. به خدا سوگند اين ساعت، ساعت بيهودگى نيست. برير گفت: به خدا سوگند، خويشاوندانم مىدانند كه من در پيرى و جوانى اهل باطل نبودهام. ولى اينك از مژده آنچه ديدار خواهيم كرد در شوقم. به خدا سوگند فاصله ميان ما و حورالعين آن قدر هست كه اين گروه با شمشيرهاشان به ما حمله كنند.
من دوست دارم كه آنها با شمشيرهاشان به ما حمله كنند ...» [١]
نقل شده است: «هنگامى كه تشنگى حسين به اندازهاى كه خدا مىداند رسيد، برير از امام اجازه خواست كه با مردم صحبت كند. امام اجازه داد. او نزديك سپاه رفت و ندا داد:
اى گروه مردم، خداوند محمد را بشارت دهنده و هشدار دهنده و خواننده به سوى خداوند به فرمان او و چراغى نوربخش قرار داد. اين آب فرات است كه سگان و خوكان عراق در آن مىغلتند و شما آن را بر روى پسر رسول خدا (ص) بستهايد. آيا پاداش محمد همين است؟
گفتند: اى برير، دست از زيادهگويى بردار. به خدا سوگند بايد حسين را تشنه نگه داريم. همان طور كه آنهايى كه پيش از او بودند تشنه ماندند. حسين فرمود: اى برير دست بردار.» [٢]
طبرى به نقل از عفيف بن زهير بن ابى الاخنس، از شاهدان قتل حسين (ع)، گويد: يزيد بن معقل از بنى عميرة بن ربيعه بيرون شد ...
گفت: يا برير، رفتار خداوند را با خودت چگونه مىبينى؟
گفت: خداوند با ما به نيكى رفتار كرد و با تو به بدى!
گفت: دروغ گفتى و حال آن كه پيش از امروز دروغگو نبودى. آيا به ياد مىآورى كه
[١] ر. ك: تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣١٨.
[٢] ر. ك: ابصار العين، ص ١٢٣.