اسلام و مقتضیات زمان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤
میگویند مجموع آدمهائی که ابومسلم کشته است ششصدهزار نفر است . آخر آدم چقدر باید جانی باشد ! منصور از نظر آنها یک سیاستمدار بود . همینکه ابومسلم تمام دشمنان منصور را از پیش راند ، خود ابومسلم کم کم شاخ شد . ابومسلم یک سال با یک لشکر انبوه به مکه رفت . درمراجعت همینکه به " ری " رسید منصور او را فرا خواند که بیا من با تو کاری دارم . ابومسلم نیامد . بار دوم و سوم نوشت . باز هم نرفت . بالاخره نامه تهدید آمیزی برایش نوشت . ابومسلم مردد ماند که برود یا نرود . با خیلیها مشورت کرد . همه به او گفتند نرو خطرناک است ، ولی به قول معروف اجلش رسیده بود ، رفت . منصور گفته بود باید تنها بیائی ، تنها رفت ، وارد شد بر منصور و تعظیم کرد . بعد از احوالپرسی کم کم منصور به او خشونت کرد که چرا فلان کار را نکردی ؟ چرا فلان جا امر مرا اطاعت نکردی ؟ ابومسلم دید کار خیلی سخت شد و فهمید منصور تصمیم به کشتنش دارد گفت امیر برای کشتن دشمنانت مرا نگهدار . گفت امروز از تو دشمنتری ندارم . منصور دستور داده بود دو سه نفر مسلح پشت درمانده بودند و گفته بود هر وقت من فلان علامت را دادم فورا بیائید و ابومسلم را بکشید . همینکه خوب ابومسلم را ملامت کرد آن علامت را داد ، ریختند و ابومسلم را تکه تکه کردند ، بعد هم او را در یک نمد پیچیدند . از نظر اینجور افراد آقای منصور سیاستمدار بزرگی است ، دشمن را اینجور از بین میبرد . اینها گلهشان از علی ( ع ) اینست که چرا علی مانند منصور دوانیقی رفتار نکرد ؟ چرا به معاویه روی خوش نشان نداد ، نامه به او ننوشت و او را اغفال نکرد ؟ چرا