اسلام و مقتضیات زمان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤٧
است ، اخلاق نظام دادن قوای روحی است . پایه طب بر حسن و قبح عقلی نیست ، پایه اخلاق هم بر حسن و قبح عقلی نیست . یعنی چه ؟ قبلا این مطلب را عرض کردم که انسان از لحاظ روحی دارای نیروهائی است ، دارای غرائزی است . هر یک از این نیروها تکالیفی [ بعهده انسان ] دارند یعنی انسان باید حد هر نیروئی را نگاه بدارد و بفهمد که آن قوه و نیرو چه مقدار لازم دارد ، نه بیشتر بدهد و نه کمتر ، چنانکه راجع به بدن قضاوت میکند . اگر انسان به قوا و نیروهای روحی خودش نرسد یعنی به بعضی زیادتر برسد و به بعضی دیگر کمتر و آنها را گرسنه نگهدارد ، در قوا و نیروهای روحی اختلاف پیدا میشود ، بی نظمی و آشفتگی پیدا میشود . این را میگویند بیماری روحی . یعنی زیادتر از حد به قوهای رساندن ، او را سرسخت میکند ، عواقبی ایجاد مینماید ، و اگر به قوهای کمتر از آنچه که احتیاج دارد بدهند ، او هم سرسخت خواهد شد و عواقب نامطلوبی ایجاد میکند . مثلا اگر انسان به قوه غذا خوردن بیش از حد رسیدگی بکند ، ناز پروردهاش بکند ، دائم به فکر شکم باشد ، این قوه را فاسد میکند بلکه تمام وجود و اخلاقش را فاسد میکند . اگر هم انسان به حد کافی به آن نرسد یک نوع عواقب دیگر ایجاد میکند . این دیگر بحثی ندارد که این کار عقلا خوب باشد یا عقلا بد باشد . اساس اخلاق سلامت روان است . سلامت روان مثل سلامت بدن ربطی به حسن و قبح ندارد . روان باید سلامتی داشته باشد . همانطور که بدن احتیاج دارد به ورزش و تقویت ، روان انسان هم احتیاج دارد به تقویت و ورزش . یعنی