اسلام و مقتضیات زمان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٨
حتی یک جزء هم وجود ندارد . اما واقعا و اساسا این مسجد ، آن مسجد نیست . از نظر بدن انسان اگر فکر بکنیم ، بدن هر انسانی قطعا در مدت عمر چند بار عوض میشود یعنی ما از نظر بدن خودمان مثل همین مسجدی هستیم که دو سه بار آن را از بین برده و از بیخ و بن تعمیر کرده باشند . اما در عین اینکه پیکر ما در طول عمرمان چندین بار عوض شده است ، یک حقیقت هست و آن اینکه ما عوض نشدهایم . " من " یعنی شخصیت خود انسانی ، عوض نشده است . شخصیت همان شخصیت است . این برای اینست که در این پیکر و در این اندام یک حقیقت ثابت بوده و هست و شخصیت ما را آن حقیقت ثابت تشکیل میدهد و این متغیرات حکم لباس را دارد . بوعلی سینا شاگردی دارد به نام بهمنیار که اصلا گویا اهل شمال بوده و در اوایل زردشتی بوده است و در اواخر اسلام آورده و از افاضل شاگردان بوعلی سینا است . او در یکی از سخنانش بحثی داشته راجع به زمان . میگفت زمان ، مشخص هر شیء است یعنی زمان جزء ذات هر چیزی است و چون زمان تغییر میکند پس هر چیزی تغییر میکند . بوعلی میگفت نه ، " هر چیزی " درست نیست . میگفت نه ، حتما اینجور است . بوعلی قبول نمیکرد . بعد بهمنیار سؤالی کرد . بوعلی جواب ندارد . پرسید چرا جواب نمیدهی ؟ گفت از همان کسی که سؤال کردی جوابت را بگیر . گفت من از تو سؤال کردم . گفت به عقیده تو ، تو در یک آن از کسی سؤال کردی که در آن بعد او دیگر وجود ندارد چون او با زمان تغییر کرده و رفته است و آن کسی که سؤال کرده هم وجود ندارد . پس تو از کی