اسلام و مقتضیات زمان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢١
میجنگیدند . میگفتند اینها کسانی هستند که علی با اینها جنگیده است ،
اگر جنگیدن با اینها خلاف حق بود علی با اینها نمیجنگید . نوشتهاند که
یک شب حضرت در میان کوچه و بازار با یکی از اصحاب عبور میکرد ، یک
وقت زمزمه سوزناک دلربائی از قرآن شنیدند که این آیه را میخواند :
« امن هو قانت آناء اللیل ساجدا ». . . [١] کسی که همراه حضرت بود
پاهایش خشک شد ، گفت این چه مرد سعادتمندی است ! خوش به حال او !
حضرت فرمود خیر ، غبطه به حال او نخور . قصه گذشت . بعد از مدتی که
جریان خوارج پیش آمد اتفاقا همان شخص خدمت حضرت بود . در میان کشتگان
عبور میکردند . به جنازه مردی رسیدند . حضرت به آن شخص صحابی فرمود این
همان مردی است که آن شب تلاوت قرآن میکرد .
عقیده اینها در باب امر به معروف و نهی از منکر این بود که تقیه به
معنای تاکتیک به کار بردن لزومی ندارد . این منطق را که ما داریم که
بایستی عقل را دخالت داد و فکر سود و ضرر را کرد و اگر دیدی سودش از
ضررش زیادتر است اقدام کن ، خوارج میگفتند اینجور نیست باید امر به
معروف و نهی از منکر بکنیم هر جور که بشود . یک نفر تنها میآمد در حضور
یک خلیفه سفاک مانند " عبدالملک " می ایستاد با علم به اینکه یک
پول اثر نمیبخشد ، با علم به اینکه این حرفی که میزند ممکن است باعث
کشته شدنش بشود و هیچ فائدهای هم ندارد . به او فحش میداد و بعد هم
کشته میشد و تمام میشد . علی سبب انقراض آنها شد .
[١] سوره زمر ، آیه . ٩