تبليغ در قرآن - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ٢٤٧
مولوى در دفتر پنجم مثنوى با مطلع:
«رفت يك صوفى به لشگر در غزا ناگهان آمد قطاريق و وغا» داستان صوفى زاهدى را نقل مىكند كه به گمان اتمام جهاد اكبر به فكر جهاد اصغر افتاد و به جهاد رفت ولى تا آمد به خود بجنبد و به ميدان برود، ديگر مجاهدان، دشمنان را شكست دادند و با گرفتن كشته و اسير از ميدان بازگشتند و براى اينكه صوفى را هم در جهاد شركت دهند، اسير دست بستهاى را به او دادند كه ببرد اعدام كند، وقتى صوفى در بازگشت تأخير كرد، رفتند ديدند آن اسير خود را بر روى صوفى انداخته و مشغول جويدن گلوى اوست! و با اين تشبيه زيبا نتيجه مىگيرد كه صوفى در بُعد جهاد كوتاه آمده و بيشتر به مسائل ديگر پرداخته است و اسلام را بهطور كامل در وجود خود پياده نكرده است.
مصداقها ١- انذار و تبشير خداوند همه پيامآوران الهى را با رسالت مژدهدهى و بيمدهى فرستاده كه خود عين تعادل و موازنه در تبليغ است؛ نيمى از كار مبلّغان الهى اين بود كه با ترسيم آينده درخشان و پرنعمت و سعادتمند براى كارهاى نيك و خداپرستى، انبوه مخاطبان خويش را به نيكيها و اطاعت از دستورات به حق دين خدا فرامىخواندند و چون سخنانشان از منبع وحى سرچشمه مىگرفت و با عمل همراه مىشد، بسيار كارساز مىافتاد و علم و معرفت و اخلاق را در جامعه گسترش مىداد. شعاع عملكرد تبليغى آنها نيز تا قرنها پرتوافكنى مىكرد و مردم را بهسوى حق رهنمون مىگشت.
نيمه ديگر و در حقيقت متمّم كار آنان، بيم دادن، خيل تبهكاران از آينده سياه و پرشقاوت و عذابهاى دردناكى بود كه اعمال زشت آنان آن را ترسيم كرده بود. پيامآوران الهى حجّت خداوند را مرا بر آنان تمام مىكردند تا گوهر گرانقدر انسانيت را به بهاى اندكِ شهوت و شكم نفروشند و از فرجام پرخطر ستم و بىدينى برحذر باشند.