تبليغ در قرآن - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ١٨٩
«بزرگ بتها چنين كرده است! از خودشان بپرسيد اگر سخن مىگويند!» «١» آنان با سخن حضرت ابراهيم عليه السلام، به انديشه فرو رفتند و به رايزنى پرداختند و دريافتند كه حق با ابراهيم عليه السلام است و اعتراف كردند: «تو ميدانى كه بتها سخن نمىگويند!» «٢» حضرت ابراهيم كه منتظر چنين موقعيتى بود، وجدان آنان را به داورى طلبيد و پرسيد:
«آيا شما غير از خدا چيزى را مىپرستيد كه هيچ سود و زيانى برايتان ندارد؟» «٣» سپس ضربه نهايى را وارد كرد و تارهاى عنكبوتى خرافهپرستى را از ذهنشان زدود و فرمود:
«اف بر شما و بر آنچه جز خدا مىپرستيد، آيا خرد نمىورزيد؟!» «٤» مشركان آن زمان نيز به خرافه ربّالنوع پرستى مبتلا بودند و هر يك از؛ زهره، ماه و خورشيد را ربالنوع بخشى از امور دانسته، آنها را مىپرستيدند. حضرت ابراهيم عليه السلام براى راهنمايى و ارشاد آنان نيز از روش همراهى استفاده كرد؛ در اوايل شب كه ستاره زهره در آسمان نمودار شد، خود را به جاى ستارهپرستان فرض كرد و گفت: «فرض مىكنيم كه اين، ربالنوع من است» آنگاه چند ساعت در كنار آنان ماند تا آن ستاره غروب كرد، سپس با گفتن اين جمله كه «من، غروب كنندگان را دوست ندارم» «٥» به آنان فهماند موجودى كه گاهى در صحنه زندگى حضور دارد و چند برابر آن غائب است، سزاوار پرستش و احترام نيست.
در مرحله بعد كه مقابل ماه قرار گرفت، همان جمله فرضى را تكرار كرد و پس از افول ماه گفت: «اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند، از گروه گمراهان خواهم بود.» «٦» پيام