آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤١٤ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
گفت: آرى مىشناسم، سپس تعداد هزار نفر نام برد كه نه پادشاه و نه جمعيت حاضر، كسى آنها را نمىشناخت! پادشاه گفت: ما اين افراد را نمىشناسيم و اين افراد اهل زمان ما نيستند! سپس پرسيد آيا در اين شهر خانهاى دارى؟ جوان گفت: آرى، كسى به همراه من بفرست تا خانهام را به وى نشان دهم! پادشاه نمايندهاى تعيين كرد و به همراه مردم، گفتند: ما را به منزلت راهنمايى كن و اگر نشانهاى از آن دارى براى ما معرفى نما، تمليخا به همراه نماينده پادشاه و مردم براى رسيدن به منزل وارد شهر شدند [او مرتب كوچهها و خيابانهاى شهر را پشت سر گذاشت تا به بلندترين خانه رسيد] و گفت: اين خانه من است و در را كوبيد و پير مردى كه بر اثر كهولت سن ابروهايش به روى چشمهايش افتاده بود در آستانه در ظاهر شد و با وحشت گفت: از من چه مىخواهيد و با من چه كار داريد؟
نماينده پادشاه گفت: اين جوان مدعى است كه اين خانه، خانه اوست! پيرمرد در حالى كه خشمگين شده بود پرسيد نام تو چيست؟ گفت: تمليخا فرزند فسطين، پيرمرد گفت:
دوباره بگو، او نام خود و پدرش را تكرار كرد، ناگهان پيرمرد او را در بغل كشيد و دست و پاى او را بوسه داد و گفت: به پروردگار كعبه اين جوان جدّ من است و او يكى از شش نفرى است كه از دست دقيانوس ستمگر فرار نموده و به خداى آسمان و زمين پناه بردند و برهان اين مطلب اين است كه حضرت عيسى ٧ ماجراى آنها را براى ما شرح داده و فرموده است: روزى آنها زنده خواهند شد. اين داستان را به اطلاع پادشاه رساندند و پادشاه سوار بر اسب شد و به سوى آنان رفت و چون به نزد تمليخا رسيد از اسب پياده شد و تمليخا را به روى دوش خود بلند كرد و مردم دست و پاى او را مىبوسيدند و از او مىپرسيدند كه اى تمليخا يارانت چه مىكنند؟ تمليخا گفت آنان صحيح و سالم در غار به سر مىبرند.
در آن زمان سرپرستى شهر افسوس در دست يك نفر مسلمان و يك نفر مسيحى بود. آن دو تن با ياران خود بر مركبهايشان سوار شدند و همراه تمليخا تا نزديكى غار رسيدند، تمليخا به آنان گفت: شما در اينجا بايستيد، زيرا مىترسم اگر صداى پاى اسبهاى شما را بشنوند گمان كنند كه دقيانوس به تعقيب آنها آمده و همگى درجا، جان از تنشان