آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ١٨٤ - جنگ جمل
مهلت مده و انتقام مرا از او بستان! پروردگارا! زبير بن عوام آن ارتباط خويشاوندى كه با من داشت گسست و بيعتش را از من برگرفت و با من دشمنى آشكارا آغاز نمود و آتش جنگ عليه من برافروخت، با اين كه مىداند در حق من ستمكارى نموده و دشمنى او با من، تنها به خاطر رسيدن به قدرت است، خدايا! شر او را از من برگير و به هر كيفيّت كه مصلحت بدانى او را كيفر نما.
[١] [به هر حال تذكرات خيرخواهانه على ٧ بر آنان مفيد واقع نشد] سپس آنان در مقابل على ٧ صفآرايى كردند و لباس جنگ به تن نمودند.
على ٧ در ميان دو لشكر در حالى كه پيراهن و عبايى بر تن و عمامه سياهى بر سر داشت [و مىدانست كه جنگ آغاز خواهد شد، ايستاد] و با آواز بلند زبير را صدا كرد، زبير با شنيدن صداى على ٧ نزد او حاضر شد، على ٧ فرمود: علت حضور تو در اين غائله چيست؟ و براى چه شمشير بروى من كشيدهاى؟ گفت: خونخواهى عثمان! حضرت فرمود: تو و يارانت عثمان را كشتهايد، پس واجب است از خودت انتقام بگيرى! تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست گواه مىگيرم، آيا به ياد دارى روزى كه رسول خدا ٦ به تو فرمود: زبير آيا على را دوست دارى؟ تو در پاسخ گفتى آرى، چرا او را دوست نداشته باشم، او پسر دايى من است، رسول خدا ٦ به تو فرمود: امّا ديرى نمىگذرد كه بر او خروج مىكنى در حالى كه تو ظالم و او مظلوم خواهد بود؟
گفت: آرى به ياد دارم! سپس فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم آيا به ياد دارى آن روزى كه رسول خدا ٦ در حالى كه دست تو در دست او بود و از منزل عبد الرحمن بن عوف مىآمديد، من به استقبال رسول خدا ٦ شتافته و بر او سلام نمودم و او به صورت من لبخند زد و من نيز متقابلا به صورت او تبسم كردم، تو گفتى: فرزند ابى طالب از خود
[١]. كشف الغمّة، ج ١، ص ٢٤٠؛ تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٥٠٢ و ٥٠٨، با اختلاف در لفظ و اضافات ديگرى؛ نور الأبصار، ص ٩١؛ تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٨٢، با اختصار.