آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٦٥
قرآن را در منزل نگاه مىداشت شايد به بركت قرآن و آن دعاها رفع مزاحمت شود كه باز هم اثرى نديد و سنگ پرانى قطع نشد، ناگهان به خاطرش رسيد كه آنان را به على ٧ تهديد نمايد، از اين رو در روبروى درى كه سنگها از آنجا پرتاب مىشد ايستاد و در حالى كه آنها را نمىديد به آنان خطاب كرد و گفت: به خدا قسم! اگر از سنگپرانى دست برنداريد از على ٧ مدد گرفته و شكايت شما را به آن جناب خواهم نمود! در آن حال سنگپرانى قطع گرديد و ديگر تكرار نشد.
امير شهر حلّه روزى به قصد شكار به صحرا رفت و بر قبّه «مشهد الشمس» پرندهاى را ديد و يك باز شكارى، به تعقيب آن فرستاد، پرنده در حال فرار بود و باز او را تعقيب مىكرد؛ پرنده بيچاره به خانه ابن نما، دانشمند معروف پناه برد، اما باز شكارى او را دنبال كرد و در چنگال خويش گرفت و ليكن ديرى نگذشت كه باز شكارى از حركت باز ايستاد و پر و بال او لرزيد و پايش در جا خشك شد! همراهان امير كه اين منظره را به چشم ديدند به وى گزارش نمودند، او دانست كه اين مشهد نزد خداوند عظمت بالايى دارد! اين جريان را بزرگ شمرده و به تعمير آن قبّه همّت گماشت.
[١] ابن جوزى حنبلى مذهب، در كتاب تذكرة الخواص گويد: عبد اللَّه بن مبارك يك سال به حج مىرفت و سال ديگر، در جنگ شركت مىنمود و اين عمل را مدت پنجاه سال، ادامه داد. در يكى از سالها كه نوبت حج رفتنش بود، در حالى كه پانصد دينار به همراه داشت به بازار شتر فروشان رفت، تا شترى را براى سفر حج خريدارى نمايد در راه به خرابهاى رسيد و علويهاى را ديد كه مرغابى مردهاى را گرفته و بال و پر آن را پاك مىكرد! عبد اللَّه گويد به او گفتم: با اين مردار كه خوردن آن حرام است چه مىكنى؟ گفت:
اى عبد اللَّه! از كارى كه به تو ارتباط ندارد پرسش مكن! فورا در دلم چيزى گذشت كه نكند اين علويه به اين مردار نياز دارد، از اين رو سؤالم را تكرار نمودم، او گفت: عبد اللَّه اكنون كه اصرار دارى، ناچار رازم را براى تو بازگو مىكنم، من علويّهاى بىسرپرست هستم و چهار دختر يتيم دارم، پدر آنها مدت كمى است كه از دنيا رفته است و امروز
[١]. تذكرة الخواص، ص ٣٢٨؛ بحار الانوار، ج ٤٢، ص ١١.