آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤١٠ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
بودهايم و خطر تعقيب آن ستمگر وجود داشت، اما از اينجا به بعد كه از خطر محفوظيم، بايد از مركبها پياده شويم و آنها را رها كنيم و سر به اين بيابان نهيم، شايد خداوند در كارمان گشايش داده و راه راست را بر ما ارائه نمايد.
جوانان پياده به راه افتادند و هفت فرسخ راه را پيمودند، اما اين پياده روى كه به آن عادت نداشتند پاهاى نازك آنها را خون آلود نموده بود، در آن هنگام، چوپانى را ملاقات نمودند و از او تقاضاى مقدارى آب يا شير نمودند! چوپان به چهره زيباى آنها و وضع آشفته آنان نگاه كرد و گفت: آنچه تقاضا داريد نزد من حاضر است، اما چهره و هيئت شما به مردمان عادى نمىماند، بلكه از شاهزادگانيد و گمان مىكنم كه از مملكت خود فرار نمودهايد، بگوييد داستان شما چيست؟ جوانان گفتند: اى چوپان ما در خط دينى قرار گرفتهايم كه دروغگويى را تجويز نمىكند! اگر جريان خود را صادقانه با تو در ميان بگذاريم، به وعدهات وفا خواهى نمود؟ چوپان گفت: آرى، جوانان ماجرا را از آغاز تا انجام بيان نمودند.
چوپان با شنيدن جريان آنان در حالى كه به قدمهاى آنها افتاده و بوسه مىزد، گفت:
آنچه بر قلب شما وارد شده بر دل من نيز رو آورده است، اكنون از شما استدعا دارم به من فرصت دهيد، تا اين گوسفندان را به صاحبانشان برگردانده و با شما همراه شوم! جوانان موافقت نمودند و چوپان گوسفندان را به صاحبان آنها تحويل داد و سپس به آن شش تن ملحق شد، در حالى كه سگى نيز به همراه داشت! در اينجا يهودى بار ديگر سخن آن حضرت را قطع كرد و از رنگ و نام سگ پرسش كرد و گفت: يا على! اگر به خصوصيات رنگ و نام آن آشنايى دارى برايم بازگو كن.
على ٧ فرمود: اى برادر يهودى: حبيبم رسول خدا ٦ مرا خبر داد كه رنگ سگ ابلق (يعنى سياه و سفيد) بود اما سياهى از سفيديش بيشتر و نام آن «قطمير» بوده است.
وقتى چشم جوانان، به سگى افتاد كه در پى آنان روانه بود، يكى از آنان به ديگر گفت: نكند اين حيوان با سر و صدا كردن خود عمل ما را برملا كند [چه بهتر كه طردش كنيم تا از خطر احتمالى در امان باشيم] اما هر اندازه كوشش كردند و سنگ به طرف او