آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٠٦ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
تسبيح مىشود.
پرسيدند: چكاوك در آواز خود چه مىگويد؟
فرمود: دعا مىكند كه بار الها! دشمنان محمد و آل محمّد را لعنت كن.
پس از اين پرسشها و پاسخها دو تن از سه نفر يهودى كه در آنجا بودند، شهادتين را بر زبان آوردند و مسلمان شدند، اما سومين نفر آنها برخاست و گفت: يا على! آنچه از سخنان تو بر قلب ياران من رسيد از ايمان و تصديق بر دل من نيز راه يافته و همگى به گفتار شما اذعان داريم، اما يك سؤال ديگرى باقى مانده كه ناگزير بايد جوابش را از شما بشنوم! مولا فرمود: از هر چه مىخواهى سؤال كن! گفت داستان گروهى كه در گذشتههاى بسيار دور مدت سيصد و نه سال مردند و سپس خداوند آنها را زنده نمود! برايم توضيح بده؟! فرمود: آن گروه اصحاب كهف بودند كه خداى متعال، در مورد آنها بر پيامبر ما، آياتى از قرآن نازل نموده و اوصاف آنها را بيان نموده است، اگر مايل باشى تمام جريان آنها را از قرآن برايت بازگو كنم! يهودى گفت: يا على! بسيار قرآن شما را شنيدهايم، اگر شما از حال آنها آگاهى دارى، اسامى آنها، نام پدرانشان، اسم شهر، پادشاه، سگ و غار آنها را از آغاز تا انجام برايم تعريف كن! على ٧ رداى رسول خدا ٦ را به خود پيچيد و فرمود: اى برادر يهودى! حبيبم رسول خدا ٦ جريان آنان را چنين برايم باز گفت كه: در سرزمين روم شهرى به نام افسوس بود كه آن را طرطوس نيز گفتهاند [در زمان جاهليت آن را افسوس و پس از ظهور اسلام طرطوس مىناميدند] در آنجا حاكمى خوشرفتار و نيكوكار حكومت مىنمود. پس از مدتى طولانى آن حاكم از دنيا رفت و اوضاع مردم آن ديار از هم پاشيد و خبر آشفتگى به يكى از پادشاهان فارس به نام دقيانوس رسيد كه مردى ستمگر و كافر بود و او به قصد تسخير آن شهر با لشكرى فراوان حركت كرد و در اندك زمانى شهر را به تصرف درآورد و آنجا را پايتخت خويش قرار داد و كاخى مجلّل در آن شهر بنا كرد.
مرد يهودى كه سراپا گوش شده بود و سخنان آن حضرت را مىشنيد، به قصد اطلاع