آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٦٣
فرزند ابو دلف [با شنيدن اين حديث آتش خشم، در سينهاش شعلهور گرديد و] با پرخاش گفت: نظر شما در باره حرم ابو دلف چيست؟ آيا ممكن است كسى قصد بدى نسبت به وى داشته است تا نطفه من ناپاك باشد، با اينكه من از دشمنان سر سخت او هستم، در آن حال ابو دلف به مجلس وارد گرديد و از ماجرا آگاه شد و گفت: ترديدى در صحت اين روايت وجود ندارد و اين فرزند من هم «ولد الحيض» و هم «ولد الزنا» است! زيرا در آن زمانى كه بيمار و در خانه برادرم بسترى بودم، پس از گذشت اندك زمانى كه حالم رو به بهبود مىرفت، در يكى از روزها كنيزكى بر من وارد شد تا كارهايم را انجام دهد قلبم به او تمايل نمود و خواستهام را با او در ميان گذاشتم، او در آغاز امتناع كرد گفت:
من حائضم! اما حرف وى در من اثر نكرد و بزرگى و عظمت خود را به او گوشزد نمودم و با او همبستر شدم و اين فرزندم، از آن مقاربت به وجود آمده است و بنا بر اين هم فرزند حيض است و هم زاده زنا [و به همين علت به دشمنى با على افتخار مىكند و حقيقت خود را آشكار مىنمايد].
مؤلف گويد: پدرم حكايتى نقل كرد و گفت: روزى در جمع دوستانم از يكى از خيابانهاى بغداد مىگذشتيم، در بين راه بسيار تشنه شدم به يكى از همراهان گفتم، از اين خانهها آبى برايم تهيه كن وى به در منزلى رفت و آب خواست، من و ديگر دوستانم در گوشهاى در انتظار او نشستيم، ناگهان ديدم دو پسر بچه در حالى كه به بازى مشغول بودند، يكى مىگفت: امام و رهبر مسلمانان پس از پيامبر على بن ابى طالب ٧ است و ديگرى مىگفت: ابو بكر، من با خود گفتم آرى رسول خدا فرمود: يا على! ترا دوست نمىدارد مگر مؤمن و كسى با تو دشمن نمىگردد مگر ولد حيض، در آن حال زنى از خانه خارج شد و در حالى كه ظرف آبى در دست داشت به من تعارف نمود و گفت: تو را به خدا سوگند مىدهم آنچه را با خود مىگفتى برايم بازگو كن! گفتم: روايتى از رسول خدا ٦ به ياد آوردم كه به تكرار آن نيازى نيست، او با سوگند اصرار داشت كه روايت را براى او بازگويم، حديث را براى وى بازگفتم، او به من گفت: آقاى من اين حديث صحيح است زيرا اين دو كودك فرزندان من هستند، آن كه على ٧ را دوست مىدارد در حال پاكى من نطفهاش بسته شده و ديگرى كه مىگويد ابو بكر خليفه است فرزندى است كه با اصرار