آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٦٤
پدرش در حال حيض نطفهاش منعقد گرديده است و به همين سبب با على ٧ دشمن مىباشد![١] يكى از پارسايان كه هميشه مردم را اندرز مىداد، در يكى از روزها ضمن وعظ و ارشاد، رشته سخن را به مدح على ٧ كشاند و در مدح مولا داد سخن داد و مردم را با شهد ولايت، سيراب نمود و سخن به درازا كشيد و آفتاب به غروب نزديك گرديد و هوا تاريك شد، در آن حال، واعظ رو به آفتاب نمود و اين اشعار را سرود:
|
لا تغربى يا شمس حتى ينقضى |
مدحى لصنو المصطفى و لنجله |
|
|
يثنى عنانك إن اردت ثنائه |
أنسيت يومك اذرددت لأجله |
|
|
ان كان للمولى وقوفك فلي |
كن هذا الوقوف لخيله و لرجله |
|
اى آفتاب لحظاتى آرام باش و غروب مكن، تا ستايش پسر عموى پيامبر و فرزندش را به پايان برم، اگر طالب شنيدن مدح و ستايش او هستى، عنان خود را برگردان و بشنو آنچه را براى مردم مىگويم آيا به ياد دارى كه يك روز، براى مولايم على در حالى كه به غروب نزديك شده بودى، توقف نمودى تا نماز عصرش را به جاى آورد؟ بگذار توقف امروز تو نيز، به خاطر او و دوستانش باشد! آفتاب با شنيدن سخنان واعظ، برگشته و هوا روشن گرديد و تا پايان مدح آن حضرت ٧ همچنان متوقف بود! اين جريان در حضور جمعى به وقوع پيوست و با چشم خود اين منظره را تماشا نمودند و اين قضيّه در نزد عامه مردم شهرت يافت.
مؤلف گويد: در شهر حلّه مردى كه به ديانت و صلاح مشهور بود وجود داشت كه هميشه ملازم تلاوت قرآن بود و جنيان از روزنهها و پنجرههاى بسته به طرف او سنگ پرتاب مىكردند و او را سنگباران مىنمودند و اصرار در آزار وى داشتند! [و اين عمل آنچنان با شدّت ادامه داشت كه زندگى را بر او تلخ كرده بود و راه فرارى هم در پيش نداشت] و من خود آن مواضع سنگ پرانى را به چشم ديدم! وى براى جلوگيرى از عمل آنها مرتبا به دعا و تعويذ و قرائت قرآن روى مىآورد، اما فايدهاى نديد! ناچار دعاها و
[١]. بحار الانوار، ج ٤١، ص ١٩١؛ تذكرة الخواص، ص ٥٥.