آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٥١ - مبحث سى و ششم اخبارى كه زبير بن بكار، نقل نموده است
عنوان نمايد، من از آنجايى كه بر اسلام بيمناك بودم و به آن شفقت داشتم كه نكند در اين مسير، خطرى آن را تهديد نمايد! از تصريح به اسم او ممانعت نمودم! سوگند به خداى اين خانه (كعبه معظمة) قريش بر اين امر (خلافت على ٧) هرگز اجتماع نمىكردند و اتفاق آراء در بين آنها صورت نمىگرفت و اگر او متصدى اين امر مىشد، عربها از اطراف مدينه كوس مخالفت مىزدند و بيعت او را مىشكستند و چون رسول خدا ٦ متوجه شد كه از قصد او آگاهم، دست نگه داشت و در اين مورد چيزى نگفت و خدا هم قضاى حتمىاش را جارى نمود [و آن چه را كه صلاح اسلام و مسلمين در آن بود به اجرا گذارد!! [مؤلف گويد] اين گفته عمر، اشاره به مسأله دوات، قلم و كاغذ است كه پيامبر دستور داد بياورند، اما عمر مانع شد و گفت: اين مرد بر اثر شدّت درد، هذيان مىگويد (انّ الرجل ليهجر) و [كتاب خدا ما را كافى است].
برگرديم به احاديثى كه زبير بن بكار نقل كرده است. او گويد: عمويم مصعب، از جدم عبد اللَّه بن مصعب بازگو نموده كه گفت:
[١] وكيل مؤنسه طرف مقابلش را به دادگاه، نزد شريك بن عبد اللَّه قاضى فراخواند و در مسألهاى كه با هم نزاع داشتند از وى شكايت نمود. قاضى با آرامى سخنان طرفين را گوش مىكرد، تا در مورد تشخيص حق اشتباه نكند، در اين ميان وكيل مؤنسه كه موقعيت خويش را بالا مىديد و از سوى وى پشتگرمى داشت با ناز و تكبر مخصوصى، به دشمن موكلش هجوم نموده و با سخنان درشت به روى او فرياد مىكشيد! شريك كه حركات وكيل را از سويى بر خلاف نظم قضاء مىدانست و از سوى ديگر بىاحترامى نسبت به دادگاه و شخص قاضى، تلقى مىكرد به او پرخاش نمود و گفت: خاموش باش «لا أم لك»:
تو را مادر مباد: [كنايه از اينكه مادرى نجيب ندارى] وكيل گفت: [مرا مىشناسى كه اين گونه با من پرخاش مىكنى] من قهرمان [يعنى وكيل و كارفرماى امور] مونسهام! قاضى
[١]. كشف الغمّة، ج ٢، ص ٤٣.