آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٣٣٠ - مبحث نوزدهم در فضايل فرزندان امير مؤمنان
رسيدم و بر خلاف معمول جاهاى ديگر، مردم آنجا كه از خوارج و ياران معاويه بودند، هر بامداد در مساجد على ٧ را لعن و ناسزا مىگفتند. يكى از روزها به هنگام ظهر به صورت ناشناس و با لباس كهنهاى كه به تن داشتم به مسجدى وارد شدم، با توجه به سابقه ديرينه مردم آنجا، دلم در اضطراب بود كه نكند كسى مرا بشناسد و به مقامات حكومتى تحويل دهد. نماز جماعت بر پا شد و من نماز ظهر را به جاى آوردم در حالى كه عبايى كهنه به تن داشتم؛ وقتى امام جماعت نماز را به پايان برد، به ديوار مسجد تكيه نمود و نمازگزاران دور او اجتماع كردند و به پاس احترام او هيچ كس سخن نمىگفت.
در آن حال دو پسر بچه وارد مسجد شدند و چون امام مسجد آنها را ديد بغل گشود و به آنها گفت: فرزندانم بياييد، سپس آنها را در آغوش كشيد و به آنها مرحبا گفت و به نام آنها احترام گذارد و گفت: به خدا قسم كه، آن اسمى كه شما را به آن نامگذارى نمودم جز محبت محمد و آل محمد ٦ انگيزهاى نداشتم [با شنيدن اين سخن به فكر نام آن دو كودك بودم كه اينها چه نام دارند] در آن حال شنيدم به يكى حسن و به ديگرى حسين مىگفتند، از ديدن اين منظره بسى شادمان شدم و با خود گفتم امروز به آرزوى خود نائل شدم، اما براى تحقيق و بررسى بيشتر به جوانى كه در كنارم نشسته بود پرسيدم: امام مسجد كيست؟ و اين دو كودك با او چه نسبتى دارند؟ گفت: اين شيخ جدّ اين دو كودك است و اضافه نمود كه در اين شهر جز اين شيخ كسى محبت على را ندارد و به همين علت اين دو كودك را به نام حسن و حسين نامگذارى نموده است، اين سخن بر خوشحالى و شادمانيم افزود با شتاب از جاى برخاسته و گفتم: امروز من شمشير برندهام و از كسى نمىترسم، پس به آن شيخ نزديك شدم و گفتم: اى شيخ من تو را از دوستان اهل بيت ٧ مىدانم اگر مايل باشى، روايتى در شأن آنها برايت بازگويم كه باعث چشم روشنى و موجب خورسنديت گردد! گفت: آرى چه قدر به ذكر چنين حديثى نيازمندم و اگر با بيان آن چشم من را روشن كنى من هم موجب شادمانى تو را فراهم خواهم نمود، گفتم: پدرم از جدم و او از پدرش، از رسول خدا ٦ نقل كرده است، اما شيخ فورا در سخنم پريد و گفت: پدر و جد تو و