آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٦٦
چهارمين روز است كه ما همگى گرسنهايم و مىدانى كه خوردن مردار در حال اضطرار ايرادى ندارد، از اين رو اين مردار را برداشتهام تا غذايى براى آنها تهيه كنم! [با شنيدن اين سخن دلم سوخت و روحم مضطرب شد] با خود گفتم: عبد اللَّه، آيا مىتوان اين جريان را ناديده گرفت و در چه فكرى هستى؟ به او گفتم: چادرت را باز كن او چادر را باز كرد و من تمام دينارها را به دامن او ريختم و او از شرمندگى سر بزير افكند و به من نگاه نمىكرد و من از همان جا به خانه آمدم، در حالى كه احساس مىكردم خداوند اشتهاى حج را از دلم برگرفته است، پس از پايان زمان حج كه حاجيان مراجعت نمودند به ديدن آنها رفتم و قبولى اعمال آنها را از خدا مسألت نمودم، آنها نيز متقابلا قبولى حج مرا از خدا خواسته و اضافه كردند كه ما تو را در فلان مكان [يعنى عرفات، منى و مشعر] ديدهايم، من كه مىدانستم به حج نرفتهام، از سخنان آنان به فكر فرورفتم كه معناى اين سخنان چيست؟
در همان شب رسول خدا ٦ را در خواب ديدم كه به من فرمود: عبد اللَّه! شگفتى به خود راه مده، چون تو يكى از فرزندان ستمديده مرا يارى نمودى، از خدا خواستم تا فرشتهاى را به صورت تو خلقت نمايد و تا روز قيامت هر ساله به نيابت تو حج را انجام دهد، اكنون اگر خواستى به حج برو و اگر نخواستى ترك كن، اما آن فرشته وظيفه خود را انجام خواهد داد.
[١] سبط ابن جوزى در كتابش نقل نموده است كه در سال ٦٠٤ قمرى، جريان ذيل را براى احمد بن عبد اللَّه مقدّسى قرائت كردم و گويد: در كتاب الملتقط كه از جدّم ابو الفرج ابن جوزى بازمانده قرائت نمودم كه: در شهر بلخ مردى از علويان كه داراى همسر و دخترانى بود سكونت داشت، وى پس از گذشت زمانى از دنيا رخت بربست، همسر او گويد: پس از وفات شوهرم با خوفى كه از شماتت دشمنان داشتم، بلخ را به قصد سمرقند ترك نمودم، اتفاقا زمان ورود ما به شهر سمرقند مصادف با فصل زمستان شد كه هوا بسيار سرد بود [چون آشنايى در آن شهر نداشتم]، دخترانم را به مسجدى بردم، براى به دستآوردن غذاى آنها، از مسجد خارج شدم، اما متحير بودم كه چه كنم؟ ناگهان چشمم به روى شخص محترمى افتاد كه مردم دور او اجتماع كرده بودند، پرسيدم اين مرد كيست؟
[١]. تذكرة الخواص، ص ٣٣٠، چاپ بيروت و ٣٧٠، چاپ نجف؛ بحار الانوار، ج ٤٢، ص ١٢.