آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٥٤ - مبحث سى و ششم اخبارى كه زبير بن بكار، نقل نموده است
او بود با وى به گفتگو مىپرداخت و پس از ترك مجلس به نزد من بازمىگشت و برايم بازگو مىنمود و از او به خوبى ياد مىكرد و بر عقل و درايت او آفرين مىگفت: در يكى از شبها كه به خانه آمد، خيلى ناراحت بود و از خوردن شام امتناع كرد ساعتى گذشت كه نه او چيزى مىگفت، نه من، ولى اين سكوت در نظرم بىعلت نبود، فكر كردم شايد سكوت به خاطر عملى ناپسند، يا حركتى بر خلاف ادب از سوى من بوده از اين رو به خود جرات دادم و از ناراحتى او پرسيدم، در جوابم گفت: فرزندم امشب از نزد پليدترين و خبيثترين مردم روى زمين آمدهام! گفتم: او كيست؟ گفت: معاويه! گفتم: چرا؟ گفت:
پس از ساعتى كه با او صحبت مىكردم، پرسيدم يا امير المؤمنين، اكنون كه عزت تو بالا گرفته و به حد عالى رسيده است چه خوب است، دامن عدالت را گسترش داده و رفتارت را نيكوتر كنى و به اعمال خير بپردازى؟ معاويه گفت: منظورت چيست؟ گفتم: اگر اين برادرانت از بنى هاشم كه مدت زمانى است در حكومت تو مظلوم زيستهاند، مورد لطف و مرحمت قرار دهى و صله رحم به جا آورى بسيار به جا و مناسب است! زيرا آنان در حال حاضر پناهگاهى كه از آن هراس داشته باشى ندارند! معاويه گفت: هيهات هيهات چنين پيشنهادى نزد من قابل قبول نيست، زيرا فردى از قبيله تيم (ابو بكر) قدرت به دست گرفت و با عدل رفتار نمود و كرد آنچه را كه بايد بكند، ولى به خدا سوگند ديرى نگذشت كه از دنيا رفت و زير خاك پنهان شد و نامش نيز مدفون گرديد و اگر گهگاهى از او ياد مىشود، فقط مىگويند: ابو بكر چنين و چنان كرد، سپس اين حكومت به دست يكى از تيره بنى عدى (عمر) رسيد؛ وى دامن همت را بالا زد و در مدت ده سال حكومتش با جديّت و تلاش مستمر، خدماتى ارزنده انجام داد، ولى به خدا سوگند! ديرى نگذشت كه نامى و نشانى از او نماند و اگر گاهى از او نامى به ميان آمد، گويند: عمر چنين و چنان كرد.
سپس زمام امر به دست عثمان از قبيله بنى امية كه كسى در نسب مانند او نيست رسيد! و كرد آنچه كرد، اما به خدا قسم ديرى نگذشت كه از دنيا رفت و نامى و نشانى از او و عملكردش باقى ماند اما اين برادر بنى هاشم يعنى رسول خدا كه ملك به دستش آمد هر روز پنج بار بر مأذنههاى مساجد، نام او، به عظمت ياد مىشود و مردم «اشهد ان محمدا