آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٢٩٤ - مبحث دهم در اين كه پيامبر
مشتاق است و آرزوى ورود آنها را به خود دارد! خواستم از آن جناب بپرسم، آنها كيستند؟ اما ترسيدم نكند افراد مورد نظرم نباشند از اين رو به نزد ابو بكر رفتم و جريان را با او در ميان نهادم و گفتم: رسول خدا ٦ فرمود: بهشت به چهار تن از امتم اشتياق دارد، از او بپرس آن چهار نفر كيستند؟ ابو بكر گفت: مىترسم از آن چهار تن نباشم و با سرزنش قبيله بنى تيم [قبيله ابو بكر] مواجه شوم، از آنجا نزد عمر رفتم و جريان را بازگو نمودم، او هم مانند ابو بكر، عذر سرزنش قبيلهاش (بنو عدى) را مطرح نمود؛ از آنجا نزد عثمان رفتم ماجرا را به او نيز در ميان گذاشتم، او هم مانند آن دو تن گفت: مىترسم اگر از آن چهار تن نباشم، بنى اميه سرزنشم كنند چون از آن سه تن مأيوس شدم به سراغ على ٧ رفتم و ماجرا را براى او تعريف كردم و او مشغول آبيارى درختان خود بود.
على ٧ فرمود: به خدا قسم، از رسول اللَّه ٦ مىپرسم و ترسان نيستم، چرا كه اگر يكى از آن چهار نفر باشم، خدا را سپاس مىگويم كه مرا اين موهبت داده است. و اگر از آن چهار تن نباشم، از خدا تقاضا مىكنم تا مرا يكى از آن چهار نفر قرار دهد و محبّت آنان را در دلم جاى دهد.
پس راه منزل پيامبر ٦ را در پيش گرفت و من هم در اين مقصد او را همراهى مىكردم. در آن حال بر پيامبر ٦ وارد شديم در حالى كه دحيه كلبى سر او را بر دامن داشت، چون دحيه على ٧ را ديد از جاى برخاست و بر او درود فرستاد و گفت: اى امير المؤمنين! بيا و سر پسر عمويت را به دامن بگير، زيرا تو به اين عمل سزاوارترى! على ٧ بر زمين نشست و سر رسول خدا ٦ را بر دامن نهاد، ناگهان رسول خدا ٦ از خواب بيدار شد و فرمود: اى ابو الحسن! بىجهت به نزد ما نيامدهاى و حاجتى دارى، عرض كرد: يا رسول اللَّه! پدر و مادرم فداى شما باد، زمانى كه به اينجا آمدم سر شما در دامن دحيه كلبى بود و او از جاى برخاست و بر من سلام نمود و گفت بيا و سر پسر عمويت را بر دامن بگذار، چرا كه تو از من سزاوارترى! رسول خدا ٦ فرمود: آيا او را شناختى؟ عرض كرد: آرى او دحيه كلبى بود، رسول اكرم ٦ فرمود: او دحيه نبود، بلكه وى جبرئيل امين بود كه به صورت دحيه درآمده بود. آنگاه على ٧ عرض كرد: پدر