آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٩٢ - مبحث سوم اخبار غيبى
[١] از جمله غيب گويى آن حضرت، سخن وى با طلحه و زبير است در آن زمانى كه به حضور آن جناب رفتند، تا از وى اجازه رفتن به حج عمره كسب نمايند! فرمود: به خدا سوگند شما دو تن براى به جا آوردن عمره نمىرويد و اراده آن را هم نكردهايد، مقصد اصلى شما بصره است و [در پوشش حج عمره قصدى شوم داريد و حركت شما به سوى مكه براى همآهنگ نمودن با عايشه و سپس حركت به سوى بصره است].
امّا بدانيد كه خداوند نقشه آنها را نقش بر آب مىكند و مكرشان را به خودشان بر مىگرداند و به همين زودى بر آنها پيروز خواهم شد، در نتيجه همان شد كه مولا اعلام كرده بود.
[٢] و از جمله اخبار غيبى آن حضرت اين است كه آن روز كه براى گرفتن بيعت از
[١]. خرائج و جرائح راوندى، ص ١٨٨، چنين مىنگارد كه على ٧ به طلحه و زبير در آن زمان كه از وى اجازه خروج براى رفتن به حج عمره خواستند، فرمود: لا و اللَّه! شما اراده عمره نداريد بلكه قصد بصره داريد و همان شد كه فرموده بود، همچنين على ٧ به ابن عباس در مورد اجازه خواستن طلحه و زبير فرمود: اين دو تن جهت اجازه به عمره رفتن آمدند و من به آنها اجازه دادم، با اين كه مىدانستم در دل قصد غدر كردن را دارند، امّا اينها به مقصد شومشان نمىرسند، چرا كه من دست به دعا برداشته و از خداوند متعال خواستم، مرا پشتيبانى نمايد و غدر و مكر آنها را به خودشان برگرداند و مرا بر آنها پيروزى دهد. ابن عباس گويد: فرموده مولا همان گونه كه پيشبينى نمود، به وقوع پيوست، بحار الانوار، ج ٤١، باب ١١٤، ص ٢٢٩ و ٣١٠؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ٢، ص ٢٦٢؛ ارشاد شيخ مفيد، ج ١، باب دوم، فصل ٦١، ص ٣١٥.
[٢]. نهج السعادة، ج ١، باب خطبهها، ص ٢٨٥؛ امالى شيخ مفيد، ص ٢٠٥، مجلس ٣٩؛ امالى طوسى، حديث ٢٧، ص ١١٢.
نيز محمد بن محمد بن نعمان رحمه اللَّه گويد: نصر بن عمرو بن سعد از أجلح از زيد بن على بازگو كرده كه گفت: هنگامى كه على ٧ از توطئهگران اهل بصره كه در سرزمين خشك و بىآب و گياه اجتماع نموده و سعى داشتند پيش از درگيرى جنگ، خبرى از آنها منتشر نشود، بىاطلاع مانده بود ناگهان تعدادى از سپاه وى كه وحشت جنگ از يكسو و ناآگاهى از ساز و برگ دشمن از سوى ديگر تمام وجود آنها را در برگرفته بود با خود مىگفتند:« انّا آكلة رأس» يعنى تعداد ما بسيار اندك است و با اين جمعيت كم به كجا مىرويم؟ آيا مىتوان با سپاهى كه به خونخواهى عثمان برخاستهاند جنگيد؟ و آيا اين اقدام ما سفيهانه و بىاثر نيست؟! اين گفتگو كه در بين عدّه كمى، مطرح شده بود، با سرعت در بين لشكر على ٧ منتشر گرديد و مسائل ديگر را تحت الشعاع قرار داد. در اين بين ابن عباس از ماجرا مطلع گرديده و آن حضرت را از جريان با خبر ساخت، همين كه على ٧ از قصد آنان با خبر شد، به من گفت: اى ابن عباس آرام باش و دلهرهاى به خود راه مده، به خدا سوگند در خلال دو روز آينده، شش هزار و ششصد نفر از كوفه به سوى ما خواهند آمد و ما بر اهل بصره پيروز شده و در اين گير و دار، طلحه و زبير به هلاكت خواهند رسيد، ابن عباس گفت: پس از استماع اين سخن از مولا به خدا سوگند لحظه به لحظه گوش به زنگ اخبار بودم تا از مردم كوفه خبرى به دست آورم تا در آن لحظه كه يك سوار با سرعت به سوى ما آمد پيش از رسيدن به لشكرگاه او را ملاقات نموده و از وى پرسيدم از كوفه چه خبر؟ گفت شش هزار و ششصد نفر نيروى كمكى با شتاب به استقبال على ٧ مىآيند با شنيدن اين خبر كه حاوى تعداد رزمندگان بود، خرسند و خوشحال گرديدم.
نك: الجمل شيخ مفيد، ص ١٥٧؛ معجم ابو بكر اسماعيلى، ورق ٨٤، از نسخه ارزشمندى در تركيه، در كتابخانه عمومى با يزيد، از كتابخانه ولىّ الدين به شماره ٨٤٥؛ نهج السعادة، ج ١، ص ٢٨٧؛ كنز العمال، ج ١٣، ص ١٦٤، شماره ٣٦٥٠٠؛ منتخب كنز العمال، در حاشيه مسند احمد بن حنبل، ج ٥، ص ٤٣؛ مروج الذهب، ج ٢، ص ٣٩٥؛ مجمع الزوائد، ج ٧، ص ٢٣٦؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ٢، ص ٢٣٦، به اين شرح: ابو مخنف از كلبى از ابو صالح از زيد بن على از ابن عباس كه گفت: با على ٧ در منطقه ذى قار فرود آمده و اردو زديم، به او گفتم: يا امير المؤمنين به گمانم جمعيت اندكى كه از اهل كوفه به سوى شما آمدهاند فقط همين تعداد بيش نباشند، فرمود: نه چنين نيست به خدا سوگند در آينده خيلى نزديك شش هزار و پانصد و شصت نفر نه زيادتر و نه كمتر، به ما ملحق خواهند شد، ابن عباس گويد: به خدا سوگند در تعيين اين عدد مشخص ترديدى سخت به من عارض شد و با خود گفتم اين جمعيت را شماره خواهم نمود، همان گونه بود كه وى خبر داد. ابو مخنف گويد: ابن اسحاق از عمويش عبد الرحمن بن يسار بازگو كرده گفت:
افرادى كه از كوفه در منطقه ذى قار به على ٧ از زمين و دريا ملحق شدند، جمعا شش هزار و پانصد و شصت نفر بودند وى به مدّت پانزده روز در اين منطقه اردو زد و در اين مدّت اجتماع مردم به حدّى بود كه جز شيهه و صداى اسبان و استران رزمندگان، در اطراف سپاه صدايى شنيده نمىشد. زمانى كه على ٧ از آن منطقه كوچ كرد، ابن عباس گفت: به خدا قسم، افراد موجود را سرشمارى خواهم نمود كه اگر در آن سپاه تعداد معينى نبودند، افرادى را به آنها ملحق كنم مبادا موجب شك و ترديد مردم گردد، زيرا گفتار او را همه شنيده بودند، آنها را شماره نمودم، به خدا سوگند نه يك نفر زياد و نه يكى كم بود! با خوشحالى تكبير گفتم كه خدا و رسولش راست گفتند، سپس به راهمان ادامه داديم.
در تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٥٠٠ چاپ بيروت، در حوادث سال ٣٦، تحت عنوان« نزول على الزاوية من البصرة» فرود آمدن على به گوشهاى از بصره، گويد مرا خبر داد عمر از ابو الحسن از ابو مخنف از جابر از شعبى از ابو طفيل كه گفت:
على ٧ فرمود: به همين زودى دوازده هزار و يك نفر از كوفه به سوى شما خواهند آمد، ابو الطفيل گويد: بر بلندى منطقه ذى قار نشسته و آنها را مىشمردم، نه از آن عدد فردى زائد بود و نه ناقص.
نك: خرائج و جرائح راوندى، ص ١٧٩؛ بحار الانوار، ج ٤١، ص ٣٠٠، باب ١١٤، چنين نقل كرده است: على ٧ در منطقه ذى قار عراق در حالى كه براى گرفتن بيعت از رزمندگان در جايى نشسته بود، فرمود: هم اكنون از سوى كوفه هزار نفر بدون كم و زياد به ما ملحق خواهند شد و تا سرحدّ مرگ با من بيعت خواهند نمود! ابن عباس گويد: با شنيدن اين سخن، قلبم به اضطراب افتاده و خائف شدم كه نكند يك عدد از اين تعداد زائد و يا ناقص گردد و در نتيجه در كار ما اخلالى پديد آيد. براى اطمينان خاطر، به شمارش افراد مشغول شدم، چون تعداد آنها به نهصد و نود و نه نفر رسيد آمدن آنان قطع شد! كلمه استرجاع را بر زبان آورده و گفتم: چه باعث شد كه او چنين سخنى گفت،( ديرى نمىگذرد كه مردم از اطراف ما متفرق خواهند شد!) در اين بين كه هالهاى از اندوه قلبم را در محاصره كشيده بود و با خود فكر مىكردم كه مآل كار به كجا منتهى مىشود، ناگهان شخصى از دور پيدا شد كه قباى پشمينهاى بر تن و شمشيرى حمايل و سپرى بر دوش و مشك كوچكى در دست داشت، به جايگاه على ٧ نزديك گرديد، و عرض كرد: دستت را بده تا با تو بيعت كنم، فرمود: به چه انگيزهاى، گفت بر شنيدن و اطاعت و در پيش روى تو جنگيدن تا فتح و پيروزى، فرمود: اسم تو چيست؟ گفت: اويس قرنى، فرمود: آرى تو آن كسى هستى كه انتظار تو را داشتم، سپس تكبير گويان فرمود: دوست و محبوبم رسول اكرم ٦ به من خبر داد كه من مردى از امت او را درك مىكنم كه نام وى اويس قرن است، او يكى از حزب اللَّه است كه با شهادت از دنيا رخت برمىبندد و به تعداد قبيله ربيعه و مضر روز قيامت در پوشش شفاعت او قرار مىگيرند ابن عباس گويد: سپس وى به جمع رزمندگان پيوست؛ ارشاد شيخ مفيد، ج ١، ص ٣١٥، فصل ٦١ باب دوم.