آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤٠٨ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
رسول خدا ٦ فرمود: نام آن سه تن كه در سمت راست او بودند به ترتيب تمليخا، مكسلمينا و محسلمينا و آن سه تن كه در سمت چپ او نشسته بودند نيز به ترتيب مرطوس، يسطوس و ساديونس نام داشتند.
هر گاه كه روزها در محوطه وسيع كاخ جلوس مىكرد و مردم اجتماع مىنمودند، از درب ورودى سه تن غلام وارد مىشدند، در دست يكى جامى از طلا و پر از مشك، در دست ديگرى جامى از نقره و پر از گلاب و در دست سومى پرندهاى بود كه بر آن صيحه مىزد و پرنده به پرواز درمىآمد و بال خود را در جام گلاب فروبرده آن را در بال خود جاى مىداد، سپس غلام دوباره بر آن پرنده فرياد مىزد و پرنده باز به پرواز آمده و بال و پر خود را در جام مشك فرومىبرد و همه را در آن جاى مىداد و با صيحه سوم بار ديگر پرنده به پرواز درمىآمد و بر تاج پادشاه مىنشست و با حركت بالهايش، گلاب و مشك را بر سر و صورت وى مىپاشيد.
دقيانوس مدت سى سال در آن سرزمين، آسوده خاطر و بدون هيچ گونه ناراحتى روحى و جسمى سلطنت كرد و در اين مدت درد و اندوهى به سراغ او نيامد، اين مسائل باعث شد كه طغيان و سركشى را تا حد ادعاى خدايى آغاز كرد و تمام سران قوم و نزديكانش را فراخواند و ادعايش را با آنها در ميان نهاد، هر كس خواسته او را مىپذيرفت او را خلعت مىداد و بر تكريمش مىافزود و هر كس از فرمان او تمرد مىكرد او را به قتل محكوم مىنمود، با توجه به آن وضع، مردم خواه به طمع خلعت و يا ترس از قتل، خواسته او را پذيرفته و همگى به اطاعت و بندگى او درآمدند و به جاى خداوند وى را مىپرستيدند؛ تا اينكه پس از مدتى كه گذشت، روز عيدى كه دقيانوس بر تخت سلطنت نشسته و تاج شاهى بر سر داشت، ناگهان يكى از افسران وى وارد شد و به او گزارش داد كه سپاهيان فارس با سرعت در حركت هستند و اراده جنگ با تو را دارند! دقيانوس با شنيدن اين گزارش چنان محزون و ناراحت شد كه تاج از سر وى افتاد! و از تخت به زمين درغلطيد در آن حال يكى از آن سه تن جوان كه در سمت راست او نشسته بودند و تمليخا نام داشت و جوانى عاقل و انديشمند بود، عميقا به فكر فرورفت و با خود