آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٤١٣ - مبحث بيست و ششم در داستان اصحاب كهف و گفتگوى حضرت على(ع) با يهوديان
خبّاز پرسيد نام اين شهر چيست؟ گفت: افسوس. پرسيد نام پادشاه شما چيست؟
گفت: عبد الرحمن.
تمليخا گفت: اگر گفتارت راست باشد، كار من بس شگفتانگيز است!! در آن حال پولى كه با خود داشت به او داد و گفت: در مقابل اين مبلغ نان به من بده و چون درهمهاى عهد پيشين سنگين وزن و بزرگ بود، نانوا از ديدن آن به حيرت افتاد! ناگهان يهودى براى چهارمينبار سخن مولا را قطع نمود و پرسيد: يا على! وزن درهمها چه قدر بود؟ مولا فرمود: حبيبم رسول خدا ٦ به من خبر داد و فرمود: وزن هر درهم، معادل با ده درهم و ثلث يك درهم بوده است.
خبّاز به وى گفت: من گمان مىكنم كه تو گنجى را كشف كردهاى! اگر بعضى از آن گنج را به من ندهى، تو را به سلطان تحويل مىدهم [و آن وقت است كه كار تو مشكل خواهد شد] تمليخا گفت: من گنجى نيافتهام، اين چند عدد درهم كه مىبينى نزد من است، پول خرمايى است كه سه روز پيش فروختهام و از شهر دقيانوس ستمگر، فرار نمودهام! نانوا با تعجب و خشم گفت: آرى گنجى را تصاحب نمودهاى و چيزى از آن به من نمىدهى و تازه مرا مسخره هم مىكنى و نام مرد جبّارى كه ادعاى ربوبيّت نمود و بيش از سيصد و اندى سال پيش مرده است نيز، بر زبان مىآورى! سپس نانوا با عصبانيت دست او را گرفته تا به نزد سلطان ببرد در حالى كه مردم زيادى به دور آنها جمع شده بودند در آن حال پادشاه كه مردى عاقل و دور انديش بود به آنجا رسيد و پرسيد جريان اين جوان چيست؟ گفتند: او به گنج دست يافته است! پادشاه از تمليخا پرسيد: اگر گنجى يافتهاى از آن خودت باشد، ما از شريعت عيسى مسيح ٧ پيروى مىكنيم و او به ما دستور داده است كه از گنج، فقط خمس آن را دريافت كنيم! و تو ترسى به دل خود راه مده [كه گزندى از ما به تو نخواهد رسيد]، جوان گفت: اى پادشاه مطمئن باش كه من گنجى نيافتهام و من اهل همين شهر هستم. پادشاه پرسيد: آيا واقعا اهل اين شهر هستى؟ جوان گفت: آرى. پادشاه پرسيد: نام افرادى را كه مىشناسى بگو. جوان