آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٢٧٤ - مبحث هفتم در اين است كه حق و قرآن با على ملازمند و از او جدا نمىشوند
رسوا سازد، و در نهايت اگر در اين حدّ نيز ناتوان است بايد لا اقل با قلب و دل به جنگ آنها برخيزد و اين آخرين مرحله جهاد در راه حق و ستيزهگرى با دشمنان اوست كه جز اين راهى در پيش نيست.
ابو رافع گويد: پس از استماع اين توصيه لازم، خدمتش عرض كردم: يا رسول اللَّه! از خدا بخواهيد و برايم دعا كنيد كه اگر زمان آنان را درك كنم، توان جنگ با آنها را به من كرامت نمايد، تا با كوشش هر چه بيشتر، شمشير به دست و با آنها بجنگم [پس از گذشت دوران آن سه تن] كه مردم با على بيعت كردند و معاويه با او به مخالفت برخاست و طلحه و زبير به سوى بصره رفتند، [تا فتنه جنگ جمل را به پا كنند] با خود گفتم: اينان همان قومى هستند كه پيامبر ٦ در باره آنان سخن گفته است.
ابو رافع تصميم به جنگ با آنان گرفت، زمينى كه در خيبر داشت و خانه مسكونيش در مدينه را فروخت و آن مقدار مالى كه از فروش زمين و خانه به دست آورد، هزينه جنگ نمود و با فرزندانش، آماده نبرد با دشمنان على ٧ شدند، از اين رو در زمانى كه على ٧ براى رفع غائله جمل مدينه را به قصد بصره ترك گفت، ابو رافع و خاندانش با او راهى بصره شدند. و تا شهادت امير مؤمنان ٧ در كوفه بود، از آن پس، با امام مجتبى ٧ به مدينه بازگشت و چون خانه و زمينى در اختيار نداشت، امام حسن ٧ يك قطعه زمين از صدقات على ٧ در ينبع كه براى كشاورزى آمادگى داشت، به او اختصاص داد و خانهاى نيز به او بخشيد.
[١] در جنگ جمل، هنگامى كه زيد بن صوحان مجروح گرديد، على ٧ در آخرين لحظات حيات وى و براى آخرين ديدار، به بالينش رسيد، فرمود: يا زيد خدا تو را رحمت كند به خدا سوگند، تا آن جايى كه تو را شناخته و از حال تو آگاهم، انسانى هستى
[١]. مناقب خوارزمى، باب دوم، فصل شانزدهم، ص ١١١ با اندك اختلافى در لفظ؛ در كشف الغمّة اربلى، ج ١، ص ١٤٧؛ نور الأبصار، ص ٨٠.