درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٦٢ - فصل ٢٥
أنّ الموضوع فی النمو و الذبول هو الجسم بما هو جسم نوعی [١]، و أمّا فی التخلخل و التکاثف فهی الهیولی الأولی. و علمت أیضاً أنّ جوهریات الأشیاء الواقعة فی عالم الکون و هو جملة ما فی عالم الأجسام مما یجوز فیه التغیر و الدثور بعد ما کان منحفظاً فیها شیء کالأصل و العمود، و هو کوجود الفصل الأخیر فی الطبائع المرکبة لأنّ وجوده یتضمن لوجود جمیع تلک المعانی المسمّات بذاتیات هذا النوع الّتی تثبت لانواع أخری موجودة بوجودات متعددة بالفعل مختلفة بالماهیة؛ فمبدء الفصل الأخیر للنوع الکامل کالانسان مثلا له کمالیة فی الوجود یوجد له مجتمعة کلّ ما یوجد فی الأنواع الّتی دونها فی الفضیلة الوجودیة متفرقة لأنّ هذا تمام تلک الأنواع و تمام الشیء مشتمل علیه مع ما یزید.
و نحن لمّا حکمنا بوجود الحرکة الذاتیة فی جمیع الطبائع الجسمانیة کما سیتضح زیادة الاتضاح بالبراهین فلا جرم حکمنا أیضاً بأنّ لکل طبیعة فلکیة أو عنصریة جوهراً عقلیاً ثابتاً کالأصل [٢]، و جوهراً یتبدل وجوده، و نسبة ذلک الجوهر العقلی إلی هذه الطبیعة الجسمانیة کنسبة التمام إلی النقص و نسبة الأصل إلی الفرع، واللَّه أقرب إلینا من کلِّ قریب [٣]. و تلک الجواهر العقلیة بمنزلة أضواء و أشعة للنور الأول الواجبی لأنها صور ما فی علم اللَّه، و لیست لها وجودات مستقلة بأنفسها لأنفسها و إنما هی وجودات متعلقة الذوات بالحق. مثال ذلک الصور العلمیة الّتی توجد فی أذهاننا، و لهذا ذکرت الحکماء أنّ المحسوس بما هو محسوس وجوده فی ذاته هو بعینه وجوده للجوهر الحساس، و المعقول بما هو معقول وجوده فی نفسه وجوده للجوهر العاقل [٤]، و ذلک أمر محقق عند الحکماء الشامخین و العلماء الراسخین و إن اشمئز عنه طبائع القاصرین [٥]، و موضع بیانه
میکند. موضوع در این حالت هیولای مجسم یعنی هیولای ثانیه است. پس در تخلخل و تکاثف، جسم مطلق «مافیه الحرکه» است و موضوع هیولی است ولی در نمو و ذبول، موضوع هیولی نیست بلکه خود جسم مطلق است که در مراتب خودش حرکت میکند.
جسم مطلق به یک اعتبار موضوع است و به اعتبار دیگر از مراتب حرکت.
[١]. یعنی در این حالت هیولای اولی موضوع نیست.[٢]. مراد همان «مثال افلاطونی» است.[٣]. منظور این است که همه اینها مراتب است و این مراتب محاط به ذات پروردگار هستند. این اشاره برای این است که کسی استنباط شرک آمیز نکند و عبارات بعدی تا «فلنرجع» برای رفع چنین توهمی است.[٤]. از همین راه اتحاد عاقل و معقول را اثبات میکند.[٥]. مقصود، منکرین اتحاد عاقل و معقول است.