درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٨ - ادوم و اتم و اشرف بودن حرکت وضعی دوری
درسهای اسفار، ج ٣، ص: ١٦٨
بعضی دیگر اساسآ حرف دیگری میزنند. چون حدیث اصلا یک پدر و مادر درستی ندارد میگویند این حدیث از مجعولات زروانیه است. در ایران قدیم گروهی بودند که اینها را زروانیها میگفتند. زروانیها منشعب از زردشتیها بودند. دین زردشت بالاخره در مجموع تحولاتی که در دوره ساسانی پیدا کرده بود صددرصد یک دین ثنوی بود یعنی قائل به دو مبدأ مستقل از یکدیگر (مبدأ خیر و مبدأ شر) بود. زروانیها آمدند تحولی در این عقیده بهوجود آوردند، دو مبدأ خوب و بد را قبول کردند به اضافه اینکه گفتند خود مبدأ خیر و مبدأ شر هر دو از یک اصل منشعب میشوند و آن دهر و روزگار است. عدهای معتقد هستند که این حدیث از مجعولات زروانیه است که معتقدند دهر سرمنشأ اصلی همه حوادث است. این مطلب را استطرادآ عرض کردم.
و اما کسانی که قائل به وجود عینی زمان هستند ولی زمان را جوهر نمیدانند و از قبیل عرض میدانند چون عرض غیر قارّ میدانند و عرض غیر قارّ هم منحصر به حرکت است، گفتهاند که زمان عبارت است از حرکت و حرکت عبارت است از زمان. این هم قولی است که در گذشته بوده است. بعد خواهیم گفت که دیگران چه گفتهاند. از زمان ارسطو این حرف پیدا شده است که زمان مقدار حرکت است، نه جوهر مجرد است نه جوهر مادی است نه یک عرض قارّ است و نه خود حرکت است، بلکه زمان عبارت است از مقدار حرکت، که این نظریه را فلاسفه اسلامی هم قبول کردهاند با این تفاوت که مثل بوعلی و خود ارسطو زمان را عبارت از مقدار حرکت وضعی فلک به دور خودش میدانستند و صدرالمتألهین زمان را مقدار حرکت جوهری میداند. آیا او هم که مقدار حرکت جوهری میداند، مقدار حرکت جوهری کل عالم میداند یا مقدار حرکت جوهری فلک؟ این بستگی دارد به مطلبی که بعد آن را به تفصیل عرض میکنیم چون بحثهای خیلی مهمی در اینجا هست و از نظر حرفهای صدرالمتألهین هم یک نوع ابهامهایی در کار است، به همین معنا که مثل بسیاری جاهای دیگر ایشان نظریاتی ابراز میدارد که همه با یکدیگر نمیخواند، بعضی از آنها با مبانی دیگران میخواند و بعضی با مبانی خودش.
پس ما در اینجا فعلا با دو مطلب سر و کار داریم: یکی اثبات وجود زمان در خارج، و دیگر اینکه ما هی حقیقته؟
. جاثیه / ٢٤.
. سؤال : بنابراین آن شعری که به اباعبدالله نسبت میدهند که : یا دَهْرُ اُفٍّ لَک مِنْ خَلیلٍ...استاد : اتفاقآ جوابش همان «مِنْ خَلیلٍ» است. «یا دَهْرُ اُفٍّ لَک مِنْ خَلیلٍ» یعنی ای روزگار تو خلیلبدی هستی. «خلیل بدی هستی» غیر از این است که ذات تو بد است. مثلا شما یک روحانی خوبیهستید ولی ممکن است طبیب بدی باشید. اگر بگویند این آقا طبیب بدی است غیر از این است کهبگویند خودش آدم بدی است. این آقا آدم خوبی است ولی طبیب بدی است یعنی به درد طبابتنمیخورد. روزگار خلیل بدی است، یعنی خدا روزگار را خلیل انسان قرار نداده است: اُفٍّ لَک مِنْخَلیلٍ. پس آن کسی که به تو تکیه کند و تو را خلیل خودش قرار بدهد اشتباه کرده، تو از این نظربدخلیل و دوستی هستی.