درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣ - مثالی از آیت اللَّه بروجردی
از یکدیگر نیستند. مادام که روح با بدن هست مجموع ایندو یک واحد واقعی را به وجود میآورند نه یک واحد اعتباری [١].
جسمیت به یک اعتبار که اعتبار لابشرطی باشد، حتی بر روح صادق است؛ همان روح مجرد هم جسم است. آن معنی لابشرطی که در مورد جسم داریم حتی در مورد روح هم صدق میکند و بلکه جدا شدنی نیست. ولی در اعتبار دیگر (بشرط لا) فقط جنبه جسمیت را ملاحظه میکنیم و نظرمان محدود به همین جزء است. به این اعتبار، این ماده است و صورت (روح) در مقابل آن است. پس اعتبار ماده و صورت اعتبار کثرت است و اعتبار جنس و فصل اعتبار وحدت. به این دلیل است که جنس و فصل را با ماده و صورت یکی نمیگیرند و در عین حال میگویند جنس از ماده اخذ شده است و فصل از صورت.
بنابراین اگر کسی بگوید که چگونه است که جنس و ماده و نیز صورت و فصل یکی نیستند، جواب میدهیم که جنس از همان چیزی اخذ شده است که ماده اخذ شده (چون ماده خودش یک ماهیت و از انواع جواهر است) و فصل از همان چیزی انتزاع شده است که صورت انتزاع شده است، ولی آن چیزی که مأخذ جنس است، وقتی بهطور لابشرط اعتبار شود یعنی وقتی به حالت وحدت و یگانگی و بدون مرزهای قابل انتزاع در نظر گرفته شود جنس از آن انتزاع میشود و وقتی به نحو بشرط لا اعتبار شود ماده از آن انتزاع میشود. در مورد فصل هم همینطور است.
ممکن است کسی بپرسد که شما میگویید ماده به نحو شخصی اعتبار نشده است بلکه به نحو کلی و مبهم اعتبار شده است؛ حال اگر جسمیت شیء تغییر کرد ولی فصول آن مثل نامی تغییر نکرد مانند حرکتهای مقداری (حرکت در کم) آیا جسم زایل میشود یا
[١]. اینکه در مورد رابطه روح و بدن به کبوتر و آشیانه مثال زده میشود اینها تعبیرهای شعری است.
کبوتر و آشیانه دو موجود جدا از یکدیگر هستند و هیچ وحدت واقعی میان آنها حکمفرما نیست.
یکی از انحرافاتی که در فلسفه پیدا شد و عکس العملهای بدتری هم پیدا کرد ثنویت دکارت بود.
فرض افلاطون هم در باب روح و بدن یک فرض ثنوی است. ارسطو مسئله را به شکل ماده و صورت در آورد و از ثنویت روح و بدن کاست. در فلسفه صدرالمتألهین که مسئله حرکت جوهری مطرح میشود از ثنویت بیشتر کاسته میشود و جنبه وحدت بسیار تقویت میشود. بر عکس در اروپا قضیه در جهت عکس حرکت میکند و از زمان دکارت باز میگردند به ثنویتی از قبیل ثنویت افلاطون، یعنی اصلًا روح برای خودش چیزی است و بدن هم برای خودش چیزی است؛ مصلحت اقتضا کرده است که روح و بدن چند صباحی در کنار یکدیگر زندگی کنند، مثل زن و شوهری که میان آنها زوجیت اعتباری برقرار است.