درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٤ - ادوم و اتم و اشرف بودن حرکت وضعی دوری
سرایت این اصل به سایر مشخِصات
بعد وارد مطلب دیگری میشوند. وقتی که ایشان درباره این مشخّـِص یعنی زمان این بحث را پیش کشیدند قهرآ بحث درباره مشخِصات دیگر مانند وضع، مکان، کمّ و کیف هم مطرح میشود: آیا همین طور که در اینجا گفتید که علت زمان نمیتواند خودش زمانی باشد، در باب علت کمّ و کیف و وضع و مکان هم همین حرف را میزنید، میگویید علت مکان هم نمیتواند مکانی باشد، علت وضع هم نمیتواند وضعی باشد، علت کیف هم نمیتواند کیفی باشد، علت کمّ هم نمیتواند کمّی باشد؟ ایشان میگویند بله عین همین حرف را در آنجا ما باید بگوییم.
اشکال
ولی البته در آنجا اشکالی هست که بعد متعرض آن میشویم و آن این است: ممکن است کسی بگوید که آنچه در باب زمان گفتیم در باب سایر مشخِصات نمیتوانیم بگوییم. مرحوم آخوند میگوید آنچه در باب زمان گفتیم در باب اینها هم به عین همان بیان میگوییم. این که ما میگوییم «علت زمان نمیشود زمانی باشد» برای این است که وقتی ما زمان را معلول یک شیء دانستیم او را در مرتبه متأخر از شیء و در مرتبه فعل شیء دانستهایم و حال آنکه اگر «زمانی» باشد خود زمان باید در مرتبه وجود و حقیقتش باشد، پس علت زمان نمیتواند زمانی باشد. همین بیان در باب علت مکان هم هست. علت
. این مسأله غیر از مسأله عقول و غیر از مسأله ذات باری تعالی است.
. سؤال : این فاعلی که دو حیث دارد، از حیث تجردش فاعل است یا از حیث مادی بودن؟استاد : از حیث تجردش.ـ در این صورت چه سنخیتی هست بین تجرد و زمانی بودن؟استاد : این کلمه «سنخیت» یک کلمه غلط انداز است. هیچ وقت فلاسفه در باب سنخیت فرمول بهدست نمیدهند و نمیتوانند به دست دهند که مثلا سنخیت یعنی ماهیتشان باید یکی باشد، یا اگر یکیمجرد شد یکی مادی اینها سنخیت ندارند، هر دو باید مجرد باشند یا هر دو باید مادی باشند. آنمقداری که فلسفه سنخیت را ثابت میکند، یک معنی کلی و مبهمی است به همین اندازه که هر چیزینمیتواند علت هر چیزی باشد و امری که از نظر وجود در کمال شدت است و امری که از نظر وجوددر کمال ضعف است نمیتواننـد علت و معلـول واقع شوند. نمیتواند بین مراتب وجود خلأ صورتبگیرد، مخصوصآ با بیانی که مرحوم آخوند و دیگران دارند که میان مجرد و مادی فصلی وجود نداردو همین مادی است که در مراتب خودش تبدیل به مجرد میشود، نه به این معنی که یک شیء مادییکمرتبه تبدیل میشود به یک چیزی که بین او و این هیچ سنخیتی نیست، بلکه مجرد درجاتی داردکه همسایه مادی است و مادی درجاتی دارد که همسایه مجرد است.در باب نفس و بدن همینطور است. نفس انسان چگونه فعالِ در بدن انسان است؟ نفس انسان مرتبهعقلانی دارد، مراتب پایینتر دارد که خود مراتب را ما نمیتوانیم حساب کنیم، تا میرسد به مرتبهایاز ماده که همافق با مجرد است و به این جهت است که نفس میتواند در بدن مؤثر باشد. در باب افلاکهم عین همین مطلب است. حتی خود مجرد هم نمیتواند علت هر مجردی واقع شود، یعنی مجردیکه تامّ التجرد است [نمیتواند علت برای مجردی که چند رتبه پایینتر است واقع شود، چنان که]خود این حکما میگویند ذات باری تعالی نمیتواند علت مثلا عقل فعال واقع شود، یعنی عقـل فعالایـن شأنیت را ندارد که بلاواسطه از ذات حق صادر شود؛ در حالی که این مجرد است ذات حق هممجرد است. عمده مطلب مراتب شدت و ضعف است. بنا بر مسأله اصالت وجود و این که وجود قابلتشکیک و تضعف است، در مراتب شدت و ضعف هیچ فاصلهای که قابل پر شدن نباشد میان مجرد ومادی وجود ندارد.