تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٩٧ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
نقل است که صنوبري گويد :در بيت المقدس با ابراهيم بودم . در وقت قيلوله در زير درخت اناري فروآمد . و رکعتي چند نماز کرديم .. آوازي شنودم از آن درخت که :يا ابا اسحاق ! ما را گرامي گردان و از اين انارها چيزي بخور .
ابراهيم سر در پيش افگنده سه بار درخت همان مي گفت .پس درخت گفت :يا با محمد ! شفاعت کن تا از انار ما بخورد .
گفتم :يا با اسحاق مي شنوي ؟
گفت :آري ! چنين کنم .
برخاست و دو انار باز کرد :يکي بخورد و يکي به من داد.ترش بود ، و آن درخت کوتاه بود . چون بازگشتم ، وقتي باز به آن درخت انار رسيدم ، درخت ديدم بزرگ شده ، و انار شيرين گشته ، و در سالي دوبار انار کرده ، و مردمان آن درخت را رمان العابدين نام کردند . به برکت ابراهيم و عابدان در سايه او نشستند .
نقل است که با بزرگي بر سر کوهي نشسته بود ، و سخن مي گفت .اين بزرگ از او پرسيد :نشان آن مرد که به کمال رسيده بود چيست ؟
گفت :اگر کوه را گويد «برو» در رفتن آيد . در حال کوه در رفتن آمد . ابراهيم گفت :اي کوه من تو را نمي گويم که برو وليکن بر تو مثل مي زنم .
نقل است که رجا گويد با ابراهيم در کشتي بودم . باد برخاست و جهان تاريک شد . گفتم :آه ، کشتي غرق شد !
آوازي از هوادرآمد که از غرقه شدن کشتي مترسيد که ابراهيم ادهم با شماست .
در ساعت باد بنشست و جهان روشن شد .
نقل است که ابراهيم وقتي در کشتي نشسته بود . بادي برخاست - عظيم - چنانکه کشتي غرق خواست شدن . ابراهيم نگاه کرد . کراسه اي ديد آويخته ، کراسه برداشت و در هوا بداشت . گفت :الهي ما را غرق کني کتاب تو در ميان ما باشد .
در ساعت باد بياراميد . آواز آمد که :لاافعل .
نقل است که وي در کشتي خواست نشستن ، و سيم نداشت . گفتند :هر کسي را ديناري ببايد داد .
دو رکعت نماز گزارد و گفت :الهي از من چيزي مي خواهند و ندارم . در وقت آن دريا همه زر شد . مشتي برگرفت و بديشان داد .