تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٩٤ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
نقل است که از ابراهيم پرسيدند :سبب چيست که خداوند را مي خوانيم و اجابت نمي آيد ؟ گفت :از بهر آنکه خداي را مي دانيد و طاعتش نمي داريد ، و رسول را مي دانيد و طاعتش نمي داريد ، و متابعت سنت وي نمي کنيد و قرآن مي خوانيد و بدان عمل نمي کنيد ، و نعمت خداي مي خوريد و شکر نمي کنيد و مي دانيد که بهشت آراسته است براي مطيعان و طلب نمي کنيد ، و مي شناسيد که دوزخ ساخته است با اغلال آتشين براي عاصيان ، و از آن نمي گريزيد و مي دانيد که مرگ هست و ساز مرگ نمي سازيد ، و مادر و پدر و فرزندان را در خاک مي کنيد و از آن عبرت نمي گيريد ، و مي دانيد که شيطان دشمن است با او عداوت نمي کنيد ، بل که با او مي سازيد ، و از عيب خود دست نمي داريد ، و به عيب ديگران مشغول مي شويد . کسي که چنين بود دعاي او چگونه مستجاب باشد ؟
نقل است که پرسيدند :مرد را چون گرسنه شود و چيزي ندارد چه کند ؟
گفت :صبر کنيد ، يک روز و دو روز و سه روز .
گفتند : تا ده روز صبر کرد چه کند ؟
گفت :ماهي برآيد .
گفتند :آخر هيچ نخواهد .
گفت :صبر کند .
گفتند :تا کي ؟
گفت :تا بميرد ، که ديت برکشنده بود .
نقل است که گفتند گوشت گران است .
گفت :ما ارزان کنيم .
گفتند : چگونه ؟
گفت :نخريم و نخوريم .
نقل است که يک روزش به دعوتي خوانده بودند . مگر منتظر کسي بودند . دير مي آمد .
يکي از جمع گفت :او مردي تيزرو بود .
گفت :اي شکم تا مرا از تو چه مي بايد ديد ؟ پس گفت :نزديک ما گوشت پس از نان خورند . شما نخست گوشت خوريد .
در حال برخاست که غيبت کردن گوشت مردمان خودن است .
نقل است که قصد حمامي کرد و جامه خلق داشت ، راه ندادش. حلتي بر او پديد آمد .
گفت :با دست تهي به خانه ديو راه نيم دهند ، بي طاعت در خانه رحمان چون راه دهند ؟
نقل استکه گفت :وقتي در باديه متوکل مي رفتم ، سه روز چيزي نيافتم . ابليس بيامد و گفت :پادشاهي و آن چندان نعمت بگذاشتي تا گرسنه به حج مي روي ؟ با تجمل به حجم هم توان شد که چندين رنج به تو نرسد .
گفت :چون اين سخن از وي بشنودم به سربالايي برفتم . گفتم :الهي ! دشمن را بر دوست گماري تا مرا بسوزاند ؟ مرا فرياد رس که من اين باديه را به مدد تو قطع توانم کرد .
آواز آمد که :يا ابراهيم ! آنچه در جيب داري بيرون انداز تا آنچه در غيب است ما بيرون آوريم .
دست در جيب کردم . چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون بينداختم ابليس از من برميد و قوتي از غيب پديد آمد .