تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٠ -           ذکر مالک دينار رحمة اله عليه
گفت :روزي بر بام بودم . زن همسايه با شوهر مي گفت که قرب پنجاه سال است که در خانه توام . اگر بود و اگر نبود . صبر کردم . در سرما و گرما و زيادتي نطلبيدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم . اما بدين يک چيز تن در ندهم که بر سر من ديگري گزيني . اين همه براي آن کردم تاتو مرا ببيني همه ، نه آن که تو ديگري ببيني . امروز به ديگري التفات مي کني . اينک به تشنيع دامن امام مسلمانان گيرم .
حسن گفت :مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت . طلب کردم تا آن را در قرآن نظير يابم . اين آيت يافتم :ان الله لايغفر ان يشرک به و يغفرما دو ن ذلک لمن يشاء .همه گناهت عفو گردانم اما اگر به گوشه خاطر به ديگري ميلي کني و با خداي شريک کني هرگزت نيامرزم .
نقل است که يکي از او پرسيد :چگونه اي ؟ گفت :چگونه بود حال قومي که در دريا باشند و کشتي بشکند و هرکسي به تخته اي بمانند .
گفت :صعب باشد.
گفت :حال من همچنان باشد .
نقل است که روز عيد بر جماعتي بگذشت که مي خنديدند و بازي مي کردند . گفت :عجب از کساني دارم که بخندند واز حقيقت حال خود ايشان را خبر نه .
نقل است که يکي را ديد که در گورستان نان مي خورد . گفت :او منافق است .
گفتند :چرا .
گفت :کسي را که در پيش اين مردگان شهوت بجنبد گويي که به آخرت و مرگ ايمان ندارد .اين نشان منافق بود .
نقل است که در مناجات گفتي :الهي مرا نعمت دادي ، شکر نکردم ،نعمت از من بازنگرفتي . بلا بر من گماشتي، صبر نکردم ، بلا دايم نگردانيدي . الهي ! از تو چه آيد جز کرم ؟
و چون وقت وفاتش نزديک آمد بخنديد و هرگز کس او را خندان نديده بود ؛ و مي گفت : کدام گناه ؟ کدام گناه ؟ و جان بداد . پيري او را به خواب ديد و گفت :در حال حيات هرگز نخنديدي ، در نزع آن چه حال بود ؟
گفت :آوازي شنيدم که يا ملک الموت !سخت بگيرش که هنوزش يک گناه مانده است . مرا از آن شادي خنده آمد . گفتم :کدام گناه ؟ و جان بدادم .
بزرگي آن شب که او وفات کرد به خواب ديد که درهاي آسمان گشاده بودي و منادي مي کردند که حسن بصري به خداي رسيد و خداي از او خوشنود است ، روح الله روحه.
٤
ذکر مالک دينار رحمة اله عليه