تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٨٧ -           ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز
پس اسلام آورد و از خيل او هفتاد تن اسلام آوردند . آن شب بخفت . به خواب ديد که حق تعالي گفت :اي احمد !از براي ما هفتاد شمع برافروختي ، ما از براي تو هفتاد دل به نور شعاع ايمان برافروختيم .
نقل است که احمد گفت :جمله خلق را ديدم که چون گاو و خر از يکي آخور علف مي خوردند .
يکي گفت :خواجه ! پس تو کجا بودي؟
گفت :من نيز با ايشان بودم . اما فرق آن بود که ايشان مي خوردند و مي خنديدند و بر هم مي جستند و مي ندانستند و من مي خورم و مي گريستم و سر بر زانو نهاده بودم و مي دانستم .
و گفت :هر که خدمت درويشان کند به سه چيز مکرم شود ؛ تواضع ، و حسن ادب ، و سخاوت .
و گفت :هرکه خواهد خداي تعالي با او بود گو صدق را ملازم باش که مي فرمايد ان الله مع الصادقين .
و گفت : هر که صبر کند بر صبر خويش ، او صابر بود نه آنکه صبر کند و شکايت کند .
و گفت : صبر زاد مضطران است و رضا درجه عارفان است .
و گفت : حقيقت معرفت آن است که دوست داري او را به دل ، و ياد کني او را ، به زبان و همت بريده گرداني از هرچه غير اوست .
و گفت : نزديکترين کس به خداي آن است که خلق او بيشتر است .
و گفت : نيست کسي که حق او را مطالبت کند به آلاي خويش جز کسي که او را مطالبت کند به نعماي خويش.
و ازو پرسيدند : علامت محبت چيست ؟
گفت : آنکه عظيم نبود هيچ چيز از دو کون در دل او از بهر آنکه دل پر بود از ذکر خداي ؛ و آنکه هيچ آرزويي نبود او را مگر خدمت او از جهت آنکه نبيند عز دنيا و آخرت ، مگر در خدمت او ؛ و آنکه نفس خويش را غريب بيند و اگر چه در ميان اهل خويش بود از جهت آنکه هيچ کس به آنچه او در آن است موافق او نبود در خدمت دوست او .
و گفت : دلها رونده است تا گرد عرش گردد يا گرد پاکي .