تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٨٦ -           ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز
مرد در تعجب بماند . پس برخاست . به نزديک جماعتي رفت که بر سر راهي دزدي مي کردند . گفت :مرا بدين کار رغبت است ، چون کنم ؟
ايشان گفتند : اين کار را يک شرط است ، که هر چه ما به تو فرماييم بکني . گفت :چنين کنم که شما مي گوييد .
چند روز با ايشان مي بود تا روزي کارواني برسيدند . آن کاروان را بزدند .يکي را از اين کاروانيان که مال بسيار بود او را بياوردند . اين نوپيشه را گفتند :
اين را گردن بزن .
اين مرد توقفي کرد. با خود گفت :اين مير دزدان چندين خلق کشته باشد . من او را بکشم بهتر که اين مرد بازرگان را .
آن مرد را گفت :اگر به کاري آمده اي آن بايد کرد که مافرماييم ؛ و اگر نه پس کاري ديگر رو .
گفت : چون فرمان مي بايد برد فرمان حق برم ، نه فرمان دزد .
شمشير بگرفت و آن بازرگان را بگذاشت و آن مير دزدان را سر از تن جدا کرد . دزدان چون آن بديدند بگريختند و آ« بارها به سلامت بماند و آن بازرگان خلاص يافت و او را زر و سيم بسيار داد چنانکه مستغني شد .
نقل است که وقتي درويشي به مهماني احمد آمد . شيخ هفتاد شمع برافروخت . گتف : مرا اين هيچ خوش نمي آيد که تکلف با تصوف نسبت ندارد .
احمد گفت :برو و هرچه نه از بهر خداي برافروخته ام تو آن را بازنشان .
آن شب آن درويش تا بامداد آب و خاک مي ريخت که از آن هفتاد شمع يکي را نتوانست کشت . ديگر روز آن درويش را گفت : اين همه تعجب چيست ؟ برخيز تا عجايب بيني .
مي رفتند تا به درکليسايي موکلان ترسايان نشسته بودند . چون احمد را بديدند - و اصحاب او را - مهتر گفت : درآييد.
ايشان دررفتند . خواني بنهاد . پس احمد را گفت : بخور!
گفت : دوستان با دشمنان نخورند .
گفت :اسلام عرضه کن .