تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٣٧ -           ذکر احمد حرب قدس الله روحه
گفت : نه همانا که اين گويند بود و نه همانا که اين شنونده بود . يعني امام الحرمين . اما اين مرد بود که بر دروازه خفته است و اشارت کرد به خاک محمد اسلم .
نقل است که در نشابور بيمار شد . يکي از همسايگان او را به خواب ديد که مي گويد : الحمدالله که خلاص يافتم و از بيماري بجستم .
آن مرد برخاست تا او را خبر دهد . چون به در خانه وي رسيد پرسيد که حال خواجه چيست ؟
گفتند : خدايت مزد دهاد که او دوش درگذشت .
چون جنازه او برداشتند خرقه اي که او را بودي براو افگندند . پاره اي نمد کهنه داشت که برآنجا نشستي . در زير جنازه افگندند . دو پيرزن بر بام بودند . با يکديگر مي گفتند : محمد اسلم بمرد و آنچه داشت با خود برد و هرگز دنيا او را نتوانست فريفت ، رحمةالله عليه .
٢٦
ذکر احمد حرب قدس الله روحه
آن متين مقام مکنت ، آن امين و امام سنت ، آن زاهد زهاد ، ان قبله عباد ، آن قدوه شرق و غرب ، پير خراسان ، احمد حرب رحمةالله عليه ، فضيلت او بسيار است و در ورع همتا نداشت ، و در عبادت بي مثل بود بود و معتقد فيه بود تا به حدي که يحيي معاذ رازي رحمةالله عليه وصيت کرده بود که سر من برپاي او نهيد . و در تقوي تا به حدي بود که در ابتدا مادرش مرغي بريان کرده بود . گفت : بخور که در خانه خود پرورده ام ، و در او هيچ شبهت نيست .
احمد گفت :روزي به بام همسايه برشد و از آن بام دانه اي چند بخورد و آن همسايه لشکري بود ، حلق مرا نشايد .
و گفته اند که دو احمد بوده اند در نشابور . يکي همه در دين و يکي همه در دنيا . يکي را احمد حرب گفته اند ، و يکي را احمد بازرگان . اين احمد به صفتي بوده است که چندان ذکر بر وي غالب بود که مزين مي خواست که موي لب او را ست کند ، او لب مي جنبانيد . گفتش : چندان توقف کن که اين مويت راست کنم .
گفتي : تو به شغل خويش مشغول باش. تا هر باري چند جاي از لب او بريده شدي .