تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٦٨ -           معراج شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز
چون صفاي سر من بديد ، پس دل من ندا از رضاي حق بشنيد ، و رقم خشنودي بر من کشيد ، و مرا منور گردانيد و از ظلمت نفس و از کدورات بشريت درگذرانيد . دانستم که بدو زنده ام و از فضل او بساط شادي در دل افگندم .
گفت: هرچه خواهي بخواه .
گفتم : تو را خواهم که از فضل فاضلتري و ازکرم بزرگتري و از توبه تو قانع گشتم ، چون تو مرا باشي منشور فضل و کرم در نوشتم ، از خودم بازمدار ، و آنچه ما دون توست در پيش من ميار .
زماني مرا جواب نداد ، پس تاج کرامت بر فرق من نهاد و مرا گفت : حق مي گويي و حقيقت مي جويي ، از آنچه حق ديدي و حق شنيدي .
گفتم : اگر ديدم به تو ديدم ، و اگر شنيدم به تو شنيدم . نخست تو شنيدي . باز من شنيدم . و بروي ثناها گفتم . لاجرم از کبريا مرا بر داد تا در ميادين عز او مي پريدم و عجايب صنع او مي ديدم . چون ضعف من بدانست و نياز من بشناخت مرا به قوت خود قوي گردانيد و به زينت خود بياراست و تاج کرامت بر سر من نهاد ، و درسراي توحيد بر من بگشاد . چون مطلع شد که صفات من در صفات او برسيد از حضرت خود مرا نام نهاد و به خودي خود مرا تشريف داد و يکتايي پديد آمد ، دويي برخاست و گفت : رضاي ما آن است که رضاي توست ورضاي تو آن است که رضاي ماست سخن تو آلايش نپذيرد و مني تو کس بر تو نگيرد .