تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٥٢ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
شيخ گفت : اول قدم که رفتم ، به عرش رفتم . عرض را ديدم چون گرگ لب آلوده و تهي شکم . گفتم اي عرش به تو نشاني مي دهند که الرحمن علي العرش استوي . بيا تا چه داري .
گفت : چه جاي اين حديث است که ما را نيز به دل تو نشاني مي دهند که انا عند المنکره قلوبهم . اگر آسمانيانند از زمينينا مي جوطند و اگر زمينيان اند از آسمانيان مي طلبند . اگر جوان است از پير مي طلبد واگر پير است از جوان مي طلبد واگر خراباتي است از زاهد مي طلبد . اگر زاهد است از خراباتي .
و گفت چون به مقام قرب رسيدم گفتند : بخواه !
گفتم :مرا خواست نيست ، هم تو از بهر ما بخواه .
گفتند : بخواه .
گفتم : تو را خواهم و بس .
گفتند : تا وجود بايزيد ذره اي مي ماند . اين خواست محال است دع نفسک و تعال .
گفتم : بي زلت بازنتوانم گشت . گستاخي خواهم کرد .
گفتند: بگوي .
گفتم :بر همه خلايق رحمت کن .
گفتند : باز نگر !
بازنگرستم ، هيچ آفريده نديدم ، الا او را شفيعي بود و حق را بر ايشان بسي نيکخواه تر از خود ديدم . پس خواموش شدم . بعد از آن گفتم : بر ابليس رحمت کن !
گفتند : گستاخي کردي ! برو که او از آتش است ، آتشي را آتشي بايد . تو جهد آن کن که خد را بدان نيازي که سزاي آتش شوي که طاقت نياري .
نقل است که گفت : حق تعالي مرا دو هزار مقام در پيش خود حاضر کرد و در هر مقامي مملکتي بر من عرضه کرد . من قبول نکردم . مرا گفت : اي بايزيد ! چه مي خواهي ؟
گفتم : آنک هيچ نخواهم .
و چون کسي از وي دعاي خواستي ، گفتي : خداوندا ! خلق تواند و تو خالق ايشان . من در ميانه کيستم که ميان تو و خلق تو واسطه باشم .
و يکي پيش شيخ آمد و گفت : مرا چيزي آموز که سبب رستگاري من بود.
گفت : دو حرف ياد گير ! از علم چندينت بس که بداني که خداي بر تو مطلع است و هرچه مي کني مي بيند ؛ و بداني که خداوند از عمل تو بي نياز است .