تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٤٢ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
برفتند و او را درآوردند . خضرويه را گفت تا کي سياحت و گرد عالم گشتن ؟
خضرويه گفت : چون آب بر ي: جاي بايستد متغطر شود .
شيخ گفت :چرا دريا نباشي تا هرگز متغير نگرد ، و آلايش نپذيري .
پس شيخ بايزيد در سخن آمد . احمد گفت : اي شيخ ! فروتر آي که سخن تو فهم نمي کنيم .
فروتر آي . پس ديگر بار گفت : فروتر آي !
همچنين گفت تا هفت بار . بايزيد خاموش شد . احمد گفت : يا شيخ ! ابليس را ديدم بر سر کوي تو بردار کرده!
بايزيد گفت : آري !با ما عهد کرده بود که گرد بسطام نگردد . اکنون يکي را وسوسه کرد تا در خوني افتاد .شرط دزدان اين است که بردرگاه پادشاهان بردار کنند .
وکسي از شيخ پرسيد : ما به نزديک تو جماعتي را مي بينيم مانند زن و مرد . ايشان کيستند ؟
گفت : ايشان فريشتگان اند که مي آيند و مرا از علوم سوال مي کنند و من پاسخ ايشان مي دهم .
نقل است که يک شب به خواب مي ديد که فريشتگان آسمان اول بر او مي آمدند که خيز تا خداي را ذکر گوييم . گفت : من زبان ذکر ندارم . فريشتگان آسمان دوم بيامدند همان گفتند . او همان پاسخ داد . همچنين تا آسمان هفتم . گفتند : پس زبان ذکر او کي خواهد داشت ؟گفت : آنگاه که اهل دوزخ در دوزخ و اهل بهشت در بهشت قرار گيرند و قيامت بگذرد . پس آنگاه بايزيد گرد عرش خداوند مي گردد و مي گويد الله الله .
و گفت : شبي خانه روشن گشت . گفتم : اگر شيطان است من از آن عزيزترم ، و بند همت تر ، که او را در من طمع افتد و اگر از نزديکان توست بگذار تا از سر خدمت به سراي کرامت رسم .
نقل است که يک شب ذوق عبادت مي نيافت . گفت : بنگريد تا هيچ در خانه معلوم هست ؟
نگريستند . نيم خوشه انگور ديدند . گفت : ببريد و با کسي دهيد که خانه ما خانه بقالان نيست .
تا وقت خويش بازيافت .