تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٣٢ -           ذکر ابويزيد بسطامي رحمة الله عليه
برخاست و ايشان را به همدان برد . آنجا که خانه ايشان بود بنهاد ، تا کسي که در التعظيم لامرالله به غايت نبود ، الشفقة علي خلق الله تا بدين حد نبود .
و شيخ گفت :دوازده سال آهنگر نفس خود بودم ، در کوره رياضت ملامت بر او مي زدم ، تا از نفس خويش آينه اي کردم :پنج سال آينه خود بودم به انواع عبادت و طاعت .آن آينه مي زدودم . پس يک سال نظر اعتبار کردم بر ميان خويش -از غرور و عشق- و به خود نگرستن . زناري ديدم و از اعتماد کردن بر طاعت و عمل خويش پسنديدن . پنج سال ديگرجهد کردم تا آن زنار بريده گشت ، و اسلام تازه بياوردم . بنگرستم همه خلايق مرده ديدم . چهار تکبير در کار ايشان کردم و از جنازه همه بازگشتم و بي زحمت خلق به مدد خداي ، به خداي رسيدم .
نقل است که چون شيخ به در مسجدي رسيدي ساعتي بايستادي و بگريستي . پرسيدند :اين چه حال است ؟ گفتي :خويشتن را چون زني مستحاضه مي يابم و که تشوير مي خورد که به مسجد در رود و مسجد بيالايد .
نقل است که يکبار قصد سفر حجاز کرد .چون بيرون شد بازگشت . گفتند :هرگز هيچ عزم نقص نکرده اي اين چرا بود ؟
گفت :روي به راه نهادم . زندگي ديدم ، تيغي کشيده که اگر بازگشتي نيکو ! و الا سرت از تن جدا کنم . پس مرا گفت :ترکت الله به بسطام و قصدت البيت الحرام . خداي را به بسطام بگذاشتي و قصد کعبه کردي.
نقل است که گفت :مردي در راه پيشم آمد . گفت:کجا مي روي ؟ گفتم :به حج. گفت :چه داري ؟ گفتم :دويست درم . گفت :بيا به من ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اين است . گفت :چنان کردم و بازگشتم .
و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد . حاصل هفت بارش از بسطام بيرون کردند . شيخ مي گفت :چه مرا بيرون کنيد ؟
گفتند :تو مردي بد ي. تو را بيرون مي کنيم .
شيخ مي گفت :نيکا شهرا!که بدش من باشم .