تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١١٣ -           ذکر ذالنون مصري رحمة الله عليه
گفت :چون به درگاه خليفه رسيدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان ديدم خواستم تا اندک تغيري در من پديد آيد . زني با عصايي پيش آمد و در من نگريست . گفت :يا تن که تو را پيش او مي برند ، نترسي که او و تو هرد و بندگان يک خداوند جل جلاله ايد . تا خداي نخواهد با بنده هيچ نتوانند کرد .
پس در راهي سقايي ديدم . پاکيزه آبي به من داد ، وبه کسي که با من بود اشارت کردم . يک دينار به وي داد . قبول نکرد و گفت :تو اسيري و دربند . جوانمردي نبود از چنين اسير و غريب و بندي چيزي ستدن .
پس فرمان شد که او را به زندان بريد . چهل شبانه روز در حبس بماند . هر روز خواهر بشر حافي از دوک خويش يک قرص بر او مي بردي . آن روز که از زندان بيرون مي آمد ، آن چهل قرص همچنان نهاده بود ، که يکي نخورده بود . خواهر بشر حافي چون آن بشنود اندوهگين شد . گفت :تو مي داني که آن قرصها حلال بود و بي منت . چرا نخوردي ؟
گفت :زيرا که طبقش پاک نبود . يعني دست زندانيان گذر مي کرد .
چون از زندان بيرون آمد بيفتاد و پيشانيش بشکست .
نقل است که بسي خون برفت . اما يک قطره نه بر روي ونه بر موي و نه بر جامه او افتاد ، و آنچه بر زمين افتاد همه ناپديد شد ، به فرمان خداي عزوجل . پس او را پيش خليفه بردند و سخن او رااز او جواب خواستند . او آن سخن را شرحي بداد . متوکل گريستن گرفت ، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او متحير بماندند ، تا خليفه مريد او شد و او را عزيز و مکرم بازگردانيد .
نقل است که احمد سلمي گفت :به نزديک ذوالنون شدم . طشتي زرين ديدم ، در پيش او نهاده ، و گرد بر گرد او بويهاي خوش از مشک و عبير . مرا گفت :تويي که به نزديک ملوک شوي در حال بسط ؟
من از آن بترسيدم و باز پس آمدم . پس يک درم به من داد تا به بلخ از آن يک درم نفقه مي کردم .