اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٠ - ٦٨- پرهيزگاران و قناعت طبع
سعدى مىنگريم.
حاتم طائى را گفتند: از خود بلند همتتر در جهان ديدهاى يا شنيدهاى؟ گفت بلى روزى چهل شتر قربان كرده بودم و امراى عرب را به مهمانى خوانده پس به گوشه صحرائى به حاجتى رفته بودم، خاركنى را ديدم، پشته خارى فراهم آورده گفتمش به مهمانى حاتم چرا نروى كه خلقى بر سماط (سفره) او گرد آمدهاند گفت:
|
هر كه نان از عمل خويش خورد |
منّت از حاتم طائى نبرد |
انصاف دادم و او را به همت و جوانمردى بيش از خود ديدم. بازرگانى را ديدم كه صد و پنجاه بار داشت، و چهل بنده و خدمتكار، شبى در جزيره كيش مرا به حجره خويش برد و همه شب نياراميد از سخنهاى پريشان گفتن، كه فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان، و اين كاغذ قباله فلان زمين و فلان چيز را فلان، ضمين (كفيل و ضامن)، گاه گفتى كه خاطر اسكندريه دارم كه هوائى خوش است و گاه گفتى كه درياى مغرب مشوّش است و باز گفت سعديا سفرى در پيش است اگر آن كرده شود، بقيت عمر خوش به گوشهاى بنشينم و ترك تجارت كنم، گفتم آن سفر كدام است؟
گفت گوگرد پارسى به چين خواهم برد، شنيدم كه آنجا قيمت عظيم دارد و از آنجا كاسه چينى به روم آرم و ديباى رومى به هند و پولاد هندى به حلب و آبگينه حلبى به يمن و برد يمانى به پارس و از آن پس ترك تجارت كرده و به دكّانى بنشينم، چندان از اين ماليخوليا فرو خواند كه بيش از آن طاقت گفتنش نماند!!
پس گفت اى سعدى تو نيز سخنى بگوى، از آنچه ديده و شنيدهاى.
گفتم:
|
آن شنيدستى كه در اقصاى غور [١] |
بار سالارى بيفتاد از ستور |
|
|
گفت چشم تنگ دنيا دوست را |
يا قناعت پر كند يا خاك گور |
[١]. منطقهاى بين هرات و غزنه ..