اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥١٢ - حكايتى عجيب
برگرداندم و اكنون در قلب گريانم».
آن مرد دين مىگويد: از آن زن پرسيدم بر تو چه شده و چه مصيبتى وارد گرديده كه مىگوئى صبرى كه كردم، در عهده همه كس نيست!
در جواب گفت، روزى شوهرم گوسپندى را براى كودكانم ذبح نمود و پس از آن كارد را به گوشهاى پرتاب كرد و از منزل خارج شد، يكى از دو فرزندم كه بزرگتر بود به تقليد شوهرم دست و پاى برادر كوچك خود را بسته و خوابانيد و به او گفت مىخواهم به تو نشان دهم كه پدرم اين طور گوسپند ذبح كرد، در نتيجه برادر بزرگتر سر برادر كوچكتر را بريد و من پس از اين كه كار از كار گذشته بود، فهميدم، ازدست پسرم خشمگين شدم به او حمله بردم كه وى را بزنم، به بيابان فرار كرد، چون شوهرم به خانه برگشت و از جريان آگاه شد، به دنبال پسر رفت و او را در بيابان دچار حمله حيوانات ديد كه مرده است، جنازه او را به زحمت به خانه آورد و از شدت عطش و رنج جان سپرد، من خود را سراسيمه به جنازه شوهر و پسرم رساندم، در اين اثناء كودك خردسامل خود را به ديگ غذا كه در حال جوش بود، مىرساند و ديگ به روى او واژگون شده او را مىكشد، خلاصه، من در ظرف يك روز
تمام اعضاى خانوادهام را از دست دادم، در اين حال فكر كردم كه اگر براى خدا در اين حوادث عظيم صبر كنم، مأجور خواهم بود، آنگاه دنباله آن اشعار، شعرى را به مضمون زير خواند:
تمام امور از جانب خدا است و واگذار به او است و هيچ امرى واگذار به عبد نيست. [١]
گويند عبدالله بن يعفور كه يكى از بزرگان شيعه است روزى براى مطلبى ناگزير شد نزد قاضى ابويوسف شهادت دهد، قاضى گفت: من نمىتوانم در مورد تو حرفى بزنم و عيبى بگيرم، زيرا تو همسايه من هستى، و مىدانم راستگو هستى و شبها براى عبادت پروردگار عالم زياد بيدار مىباشى، ولى فقط يك عيب در تو
[١]. ايمان و وجدان، صفحه ١٠ به نقل از عرفان اسلامى، جلد ١٢، صفحه ٥- ٣٦٤ ..